آخرین شکار پارت سه
The last hunt
︵﹡̤⏜︧𖥑𑩑︨⏜﹡̤︵᷼ 𑂳
𝘏𝘢𝘴𝘩𝘵𝘢𝘨;࿚⏝֯࿙࿚਼𝅄✦𝅄਼࿙࿚֯⏝࿙࿚
#story
پارت3
_ نه شاهدخت!
الستور مکثی کرد و با نگاه به ناخن هایش ادامه داد: جلسات شما واقعا جذابه ولی نه برای پیرمردی مثل من!
چارلی روی نوک انگشتان پایش بلند شد و دست هایش را به نشانه خواهش در هم قفل کرد:« خواهش میکنم الستـــور!»
الستور اینبار به عصایش تکیه داد و طعنه زد:« شاهدخت چارلی فکر میکنه من باید به جلسات یوگاش ملحق بشم؟».
اما چارلی بازیگوش تر از این حرف ها بود که متوجهی طعنه ی سنگین الستور به جلسات صحبت های او شود پس کمی بالا پایین پرید و از صدها نامه ی دعوتی که برای الستور نوشته بود یکی را از جیب پشتی بیرون کشید؛ سراسیمه دست الستور داد و باری دیگر التماس وارانه لب گشود:« جلساتم به تو نیاز داره! من گاهی اصلا یادم میره چی میخوام بگم یا وقتی یادم میاد میبینم وسط تعریف یه چیز بی ربطم! هاسک و آنجل هم مدام خوابشون میبره و نیفتی هم اصلا گوش نمیده! بیـــا!».
الستور آهی کشید؛ لبخندش را کشیده تر کرد. میشد حدس زد لبخند تا چه حد تصنعیست.
شاید این تنها چیزی بود که میتوانست یک تنه روز الستور را خراب کند، بنابراین باید زودتر دست به کار میشد.
چارلی که وراجی میکرد و دلیل میآورد، با فرود امدن انگشت الستور به نشانه سکوت روی لب هایش ساکت شد؛ الستور مکث نکرد، سریع عصا را در دستش چرخاند و به پشت چارلی راه عوض کرد.
_ خب شاهدخت، امروز با پدرتون کار دارم.
چارلی بااینکه از راضی کردنش ناامید شده بود اما همچنان انرژیش را حفظ کرد و پرسید:«چطور؟!»
ناگهان صدای فریاد هایی از آشپزخانهی هتل بلند شد؛ صداها متعلق به یک شخص بود که جیغ میزد« سوختم!».
الستور نگاهی ملموس انداخت و ادامه داد:« گویا یکی باید مراقب اون شاه قد کوتاه باشه!»
در آشپزخانه، لوسیفر مشتاقانه پنکیک صبحانه آماده میکرد؛ او آنقدر ذوق زده بود که به کل فراموش کرده بود الان شب است و تا صبح پنکیک ها سفت و لاستیکی خواهند شد! البته لوسیفر معتقد است، هر زمانی میشود پنکیک با طعم سیب خورد و روز و شب ندارد.
از این ها بگذریم لوسیفر آشپزی خوبی هم نداشت و تا حال همه ی پنکیک هارا سوزانده بود؛ خودش را نیز سوزانده است. انگشتانش دانه به دانه چسب زخم داشتند. انگار گرفتن دستور پخت پنکیک محله ی آدم خوار ها از رزی تنها برای یک پخت خوب کافی نبوده است...
با این حال، چیز دیگری هم بود که ذهنش را درگیر کرده بود.
#The_last_hunt
(شرت پارت بعد: ۷۵ تایی)
︵﹡̤⏜︧𖥑𑩑︨⏜﹡̤︵᷼ 𑂳
𝘏𝘢𝘴𝘩𝘵𝘢𝘨;࿚⏝֯࿙࿚਼𝅄✦𝅄਼࿙࿚֯⏝࿙࿚
#story
پارت3
_ نه شاهدخت!
الستور مکثی کرد و با نگاه به ناخن هایش ادامه داد: جلسات شما واقعا جذابه ولی نه برای پیرمردی مثل من!
چارلی روی نوک انگشتان پایش بلند شد و دست هایش را به نشانه خواهش در هم قفل کرد:« خواهش میکنم الستـــور!»
الستور اینبار به عصایش تکیه داد و طعنه زد:« شاهدخت چارلی فکر میکنه من باید به جلسات یوگاش ملحق بشم؟».
اما چارلی بازیگوش تر از این حرف ها بود که متوجهی طعنه ی سنگین الستور به جلسات صحبت های او شود پس کمی بالا پایین پرید و از صدها نامه ی دعوتی که برای الستور نوشته بود یکی را از جیب پشتی بیرون کشید؛ سراسیمه دست الستور داد و باری دیگر التماس وارانه لب گشود:« جلساتم به تو نیاز داره! من گاهی اصلا یادم میره چی میخوام بگم یا وقتی یادم میاد میبینم وسط تعریف یه چیز بی ربطم! هاسک و آنجل هم مدام خوابشون میبره و نیفتی هم اصلا گوش نمیده! بیـــا!».
الستور آهی کشید؛ لبخندش را کشیده تر کرد. میشد حدس زد لبخند تا چه حد تصنعیست.
شاید این تنها چیزی بود که میتوانست یک تنه روز الستور را خراب کند، بنابراین باید زودتر دست به کار میشد.
چارلی که وراجی میکرد و دلیل میآورد، با فرود امدن انگشت الستور به نشانه سکوت روی لب هایش ساکت شد؛ الستور مکث نکرد، سریع عصا را در دستش چرخاند و به پشت چارلی راه عوض کرد.
_ خب شاهدخت، امروز با پدرتون کار دارم.
چارلی بااینکه از راضی کردنش ناامید شده بود اما همچنان انرژیش را حفظ کرد و پرسید:«چطور؟!»
ناگهان صدای فریاد هایی از آشپزخانهی هتل بلند شد؛ صداها متعلق به یک شخص بود که جیغ میزد« سوختم!».
الستور نگاهی ملموس انداخت و ادامه داد:« گویا یکی باید مراقب اون شاه قد کوتاه باشه!»
در آشپزخانه، لوسیفر مشتاقانه پنکیک صبحانه آماده میکرد؛ او آنقدر ذوق زده بود که به کل فراموش کرده بود الان شب است و تا صبح پنکیک ها سفت و لاستیکی خواهند شد! البته لوسیفر معتقد است، هر زمانی میشود پنکیک با طعم سیب خورد و روز و شب ندارد.
از این ها بگذریم لوسیفر آشپزی خوبی هم نداشت و تا حال همه ی پنکیک هارا سوزانده بود؛ خودش را نیز سوزانده است. انگشتانش دانه به دانه چسب زخم داشتند. انگار گرفتن دستور پخت پنکیک محله ی آدم خوار ها از رزی تنها برای یک پخت خوب کافی نبوده است...
با این حال، چیز دیگری هم بود که ذهنش را درگیر کرده بود.
#The_last_hunt
(شرت پارت بعد: ۷۵ تایی)
- ۶.۴k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط