{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوچولوی من پارت ۳

کوچولوی من پارت ۳
و چویا یهو از بچگی تبدیل میشه به بزرگ سال و دازای پشماش میریزه و وقتی که کار چویا تموم میشه با لبخند میره سمت دازای و درد خیلی شدیدی رو تو شکمش حس میکنه با لرزش نگاه به شکمش میکنه و بعد نگاه دازای میکنه و لبش خون میاد

وقتی بیهوش میشه دازای میگیرتش تو بغل خودش و وقتی میبینه همه مردن میره
تو ماشین و سریع میره خونه
میزارتش رو تخت و
بخیش میکنه بانداژیژ میکنه و صبر میکنه تا بیدار شه
چویا:اخخ درد دارم
دازای:چویااا
و سریع میره بغلش میکنه!
چویا هم بغلش میکنه
دازای:بهتری چویا
چویا:اره ولی درد دارم
دازای:الان برات مسکن میارم
چویا:باشه
و دازای رفت و برای چویا مسکن اورد
دازای:بیا بخور
چویا:ممنونم
دازای:خواهش میکنم
اوه راستی برای کار پیدا کردم
چویا:اومم چکاری؟؟
دازای:مافیا
چویا:داری شوحی میکنی؟
دازای:نه دارم جدی میگم خودمم اونحا کار میکنم
چویا:باشه ایده ی خوبیه
دازای:هورااااا
نکته:اینجا عاشقونه نیستتت تو این رمان
دازای:چویا
چویا:بله
دازای:بریم فیلم نگاه کنیم
چویا:باشه
و ما رفتیم فیلم نگاه کردیم
۱ ساعت بعد
دازای:خب چویا این فیلم قش_______
دید چویا خوابه و اروم بلند شدو چویا رو بلند کرد و برد تو اتاق رو تخت و خوابیدن صبح شد
دازای بیدار شد و صدای چویا زد .
دیدگاه ها (۰)

کوچولوی من پارت ۲ویو دازای رفتم دفتر نشستم و...

کوچولوی من پارت۱ویو دازای یک روز عادی...

سناریو سوکوکو

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط