{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت؛حکایت سنگهای کنار ساحله، اول یکی یکی جمعشون م

حکایت رفاقت؛حکایت سنگهای کنار ساحله، اول یکی یکی جمعشون میکنی و بعد یکی یکی پرتشون میکنی تو دریا، اما بعضی وقتا یه سنگ قیمتی گیرت میاد که هیچوقت نمیتونی پرتش کنی!
دیدگاه ها (۴)

اوسی

گاهی شنیدن یه کلمه...باعث میشه تموم بشی!یه حرفایی مثل سیلی م...

دارم یجوری حرص میخورم انگار عین موزان بعد سالها تلاش جنگیدن ...

عنوان: مگومی به عنوان دوست پسر

بین آرمی ‍ها یه تئوری درباره‌ تتو ‍های جدید نامجون شکل گرفته...

خب..یه چیزی میخواستم بگم راجب یه سری آدما نمیدونم اون شخص ای...

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط