{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچکس حق نداره اینجوری از اعتمادم سو استفاده کنه کاری میکنم پشیمون بشه اما ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⑤




هیچکس حق نداره اینجوری از اعتمادم سو استفاده کنه! کاری میکنم پشیمون بشه اما نه قرار نیست خریت بکنم اما بازیش میدم
& اگه میخواهی حرصش رو در بیاری با قلب بورام بازی نکن یونگی! میدونی که دوستت داره
- اینو بهت قول میدم اگه بیشتر از تو برام عزیزم نباشه کمتر نیست! پس کاری نمیکنم آسیب ببینه.... الان همسر منه پس به عنوان همسر مراقبشم
& چون اینو از زبون خودت میشنوم خیالم راحت شد
- باهاش آشتی نمیکنی؟
& خودمم طاقت ندارم... شب باهاش صحبت میکنم
- خوبه
+ یه دست ست بافتنی سفید با شلوار لی مشکی پوشیدم و طراحی هام رو برداشتم.... امروز یه کم به خودم رسیده بودم و خوشکل تر شده بودم... داشتم بدو بدو از پله ها پایین میومدم که آجوما رو دیدم... سر تا پام رو برانداز کرد و گفت
آجوما « قربونت برم مثل پنجه آفتاب شدی! آقا کجاست؟
+ با یه یاد اوردن قهر جیهوپ با دلخوری گفتم « آقا؟ آقا فعلا پیش شوهر خواهرشون هستن رفتن قهری
آجوما « باز چیکار کردی قربونت برم؟
+ میخواستم به یونگی ثابت کنم عشقش آدم درستی نیست!
آجوما « عزیزم آقا خیر و صلاحت رو میخواد ... مطمئن باش خودشم تاب دوری تو رو نداره.... برو دیرت نشه تاج سرم
+ پیشونی آجوما رو بوسیدم و رفتم سوار ماشین شدم.... اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم و تا شرکت با همین آهنگ خودمو خفه کردم.... ماشین یونگی و جیهوپ توی پارکینگ بود  و نشون میداد زودتر از من رسیدن... داشتم از پله ها بالا میرفتم که دیدم ربکا داره میره سمت اتاق یونگی.... شاخک هام فعال شد و اوفتادم دنبالش.... وقتی رفت داخل یواشکی خودم رو به چسبوندم و با کنجکاوی به مکالمه اشون گوش کردم
- پروژه یکی کردن شرکت ها هم خوب بود هم بد! بد بود چون به این ازدواج اجباری ختم میشد و خوب چون هر روز جیهوپ رو میدیدم.... داشتم پرونده هام رو امضا میکردم که در به صدا در اومد.... اولش فکر کردم بورامه اما وقتی در باز شد و ربکا اومد خشم درونم فعال شد! اما نقاب بی تفاوتی به چهره ام زدم و مثل همیشه با لبخند به استقبالش رفتم اما دیگه بغلش نکردم.... خوش اومدی
@ آه عشقم دلم برات تنگ شده بود... خوبی مرد من؟
+ ایش ایش چندش! مرد من *ادای ربکا رو در اوردن
- خوبم تو خوبی؟ کار خوب پیش میره
@ میدونی که چقدر سرم شلوغه عشقم.... بهترین مدل بودن این دردسر ها رو هم داره....
+ کم کم داشتم بالا میوردم که با بغض ساختگی گفت
@ یونگی واقعا میخواهی با بورام ازدواج کنی؟ اصلا لیاقتت رو داره؟
- اگه دست خودم بود داد میزدم و میگفتم ارزشش از تو یکی خیلی بیشتره اما چهره ناراحتی به خودم گرفتم
دیدگاه ها (۴)

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⑥چهره ناراحتی به خودم گرفتم و در حالی که از پنجره به ب...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②④بی حوصله با غذام بازی میکردم که گفت & الان مثلا لج کر...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②③+ کم مونده بود گریه کنم! پتو رو کشیدم روی خودم و توی ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑨برای همین از من خواست تو رو به یه کاری مشغول کنم تا و...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑤وئول میبینی؟ میبینی چطور عذابم میده؟ مگه من از پنی و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط