زندگی نامه : قسمت دوم تحصیلات مقدماتی بخش اول
زندگی نامه : قسمت دوم تحصیلات مقدماتی بخش اول
ID LINE:@tre3765h
امام خامنه ای، از چهار سالگی آموزش قرآن را در مکتبخانه آغاز و در هفت سالگی راهی دبستان شدند و پس از پایان تحصیلات دوران ابتدایی، دوره سه ساله سیکل اول دبیرستان را پشت سر گذاشتند.آقا، خاطرات خود را از دوران مکتب و مدرسه چنین بیان می فرمایند:
باید بگویم اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود - در سنین قبل از مدرسه - شاید چهار سال یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگتر از من را - که از من، سه سال و نیم بزرگ بودند - با هم در مکتب دخترانه گذاشتند، یعنی مکتبی که معلمش زن بود و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند.البته من خیلی کوچک بودم.
تجربه ای که از آن وقت می توانم به یاد بیاورم ، این است که بچه را در آن سنین چهار، پنج سالگی، اصلا نباید به مدرسه و مکتب و اینها گذاشت ، برای این که هیچ فایده ای ندارد.من به نظرم می رسد که از آن دورهی مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده علمی و درسی نکردم.گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم - طبعا - چون در مکتبها معمولا قرآن درس می دادند.آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود.درس نمی دادند.
بد نیست بدانید که من متولد 1318 هستم.این دورانی که می گویم، سالهای 1323، 1324، آن سالهاست - اوایل مکتب رفتن ما - بنابر این یک دوره آن است، که اولین روز مکتب اول را یادم نیست.پس از مدتی - یکی، دو ماه - که در آن مکتب بودیم، ما را از آن مکتب برداشتند و در مکتبی گذاشتند که مردانه بود، یعنی معلمش مرد مسنی بود.شاید شما در این داستانهای قدیمی، «ملا مکتبی» خوانده باشید، درست همان ملا مکتبی تصویر شده در داستانها و در قصه های قدیمی، ما پیش او درس می خواندیم.
من کوچکترین فرد آن مکتب بودم - شاید آن وقت، حدود پنجسالم بود - و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای «ملا مکتبی» ، صبح ها من را کنار دستخودش می نشاند و پول کمی، مثلا اسکناس پنج قرانی - آن وقتها اسکناس پنج ریالی بود.اسکناس یک تومانی و دو تومانی، شما ندیده اید - یا دو تومانی از جیب خود بیرون می آورد، به من می داد و می گفت: تو اینها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش می کرد به این که به این ترتیب - مثلا - پولش برکت پیدا کند، چون درآمدی نداشتند.
روز اولی که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم است که از نظر من روز بسیار تیره، تاریک، بد و ناخوشایند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگی کرد که به نظر من - آن وقت - خیلی بود.البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق، یا مقداری بیشتر از نصف این اتاق بود، اما به چشم کودکی آن روز من، جای خیلی بزرگی می آمد.و چون پنجره هایش شیشه نداشت و از این کاغذهای مومی داشت، تاریک و بد بود.مدتی هم آن جا بودیم.
لیکن روز اول که ما را به دبستان بردند، روز خوبی بود، روز شلوغی بود.بچه ها بازی می کردند، ما هم بازی می کردیم.اتاق ما کلاس بسیار بزرگی بود - باز به چشم آن وقت کودکی من - وعده بچه های کلاس اول، زیاد بود.حالا که فکر می کنم، شاید سی نفر، چهل نفر، بچه های کلاس اول بودیم و روز پرشور و پرشوقی بود و خاطره بدی از آن روز ندارم.
البته چشم من ضعیف بود، هیچ کس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم، فقط می فهمیدم که چیزهایی را درست نمی بینم. بعدها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم که چشمهایم ضعیف است، پدر و مادرم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند.آن وقت، وقتی که من عینکی شدم، گمان می کنم حدود سیزده سالم بود، لیکن در این دوره اول مدرسه و اینها این نقص کار من بود. قیافه معلم را از دور نمی دیدم.تخته سیاه را که روی آن می نوشتند، اصلا نمی دیدم، و این مشکلات زیادی را در کار تحصیل من به وجود می آورد.
حالا خوشبختانه بچه ها در کودکی، فورا شناسایی می شوند و اگر چشمشان ضعیف است، برایشان عینک می گیرند و رسیدگی می کنند.آن وقت اصلا این چیزها در مدرسه ای معمول نبود.
البته این مدرسه ما یک مدرسه به اصطلاح غیر دولتی بود، بعلاوه مدرسه دینی بود که معلمین و مدیرانش از افراد بسیار متدین انتخاب شده بودند، و با برنامه های اندکی دینی تر از معمول مدارس آن روز، اداره می شد، چون آن مدرسه ها اصلا برنامه دینی درستی نداشت و کسی توجهی و اعتنایی به آن نمی کرد.
در مورد معلمین اول ما، بله یادم است که مدیر دبستان ما آقای «تدین» بود، تا چند سال پیش زنده بود.من در زمان ریاست جمهوریم ارتباطات زیادی با او داشتم.مشهد که می رفتم، دیدن ما می آمد.پیرمرد شده بود و با هم تماس داشتیم.یک معلم دیگر داشتیم که اسمش آقای روحانی بود، الان یادم است، نمی دانم کجاست.عدهای از معلمین را یادم است، بله، تا کلاس ششم - دوره دبستان - خی
ID LINE:@tre3765h
امام خامنه ای، از چهار سالگی آموزش قرآن را در مکتبخانه آغاز و در هفت سالگی راهی دبستان شدند و پس از پایان تحصیلات دوران ابتدایی، دوره سه ساله سیکل اول دبیرستان را پشت سر گذاشتند.آقا، خاطرات خود را از دوران مکتب و مدرسه چنین بیان می فرمایند:
باید بگویم اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود - در سنین قبل از مدرسه - شاید چهار سال یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگتر از من را - که از من، سه سال و نیم بزرگ بودند - با هم در مکتب دخترانه گذاشتند، یعنی مکتبی که معلمش زن بود و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند.البته من خیلی کوچک بودم.
تجربه ای که از آن وقت می توانم به یاد بیاورم ، این است که بچه را در آن سنین چهار، پنج سالگی، اصلا نباید به مدرسه و مکتب و اینها گذاشت ، برای این که هیچ فایده ای ندارد.من به نظرم می رسد که از آن دورهی مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده علمی و درسی نکردم.گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم - طبعا - چون در مکتبها معمولا قرآن درس می دادند.آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود.درس نمی دادند.
بد نیست بدانید که من متولد 1318 هستم.این دورانی که می گویم، سالهای 1323، 1324، آن سالهاست - اوایل مکتب رفتن ما - بنابر این یک دوره آن است، که اولین روز مکتب اول را یادم نیست.پس از مدتی - یکی، دو ماه - که در آن مکتب بودیم، ما را از آن مکتب برداشتند و در مکتبی گذاشتند که مردانه بود، یعنی معلمش مرد مسنی بود.شاید شما در این داستانهای قدیمی، «ملا مکتبی» خوانده باشید، درست همان ملا مکتبی تصویر شده در داستانها و در قصه های قدیمی، ما پیش او درس می خواندیم.
من کوچکترین فرد آن مکتب بودم - شاید آن وقت، حدود پنجسالم بود - و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای «ملا مکتبی» ، صبح ها من را کنار دستخودش می نشاند و پول کمی، مثلا اسکناس پنج قرانی - آن وقتها اسکناس پنج ریالی بود.اسکناس یک تومانی و دو تومانی، شما ندیده اید - یا دو تومانی از جیب خود بیرون می آورد، به من می داد و می گفت: تو اینها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش می کرد به این که به این ترتیب - مثلا - پولش برکت پیدا کند، چون درآمدی نداشتند.
روز اولی که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم است که از نظر من روز بسیار تیره، تاریک، بد و ناخوشایند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگی کرد که به نظر من - آن وقت - خیلی بود.البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق، یا مقداری بیشتر از نصف این اتاق بود، اما به چشم کودکی آن روز من، جای خیلی بزرگی می آمد.و چون پنجره هایش شیشه نداشت و از این کاغذهای مومی داشت، تاریک و بد بود.مدتی هم آن جا بودیم.
لیکن روز اول که ما را به دبستان بردند، روز خوبی بود، روز شلوغی بود.بچه ها بازی می کردند، ما هم بازی می کردیم.اتاق ما کلاس بسیار بزرگی بود - باز به چشم آن وقت کودکی من - وعده بچه های کلاس اول، زیاد بود.حالا که فکر می کنم، شاید سی نفر، چهل نفر، بچه های کلاس اول بودیم و روز پرشور و پرشوقی بود و خاطره بدی از آن روز ندارم.
البته چشم من ضعیف بود، هیچ کس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم، فقط می فهمیدم که چیزهایی را درست نمی بینم. بعدها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم که چشمهایم ضعیف است، پدر و مادرم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند.آن وقت، وقتی که من عینکی شدم، گمان می کنم حدود سیزده سالم بود، لیکن در این دوره اول مدرسه و اینها این نقص کار من بود. قیافه معلم را از دور نمی دیدم.تخته سیاه را که روی آن می نوشتند، اصلا نمی دیدم، و این مشکلات زیادی را در کار تحصیل من به وجود می آورد.
حالا خوشبختانه بچه ها در کودکی، فورا شناسایی می شوند و اگر چشمشان ضعیف است، برایشان عینک می گیرند و رسیدگی می کنند.آن وقت اصلا این چیزها در مدرسه ای معمول نبود.
البته این مدرسه ما یک مدرسه به اصطلاح غیر دولتی بود، بعلاوه مدرسه دینی بود که معلمین و مدیرانش از افراد بسیار متدین انتخاب شده بودند، و با برنامه های اندکی دینی تر از معمول مدارس آن روز، اداره می شد، چون آن مدرسه ها اصلا برنامه دینی درستی نداشت و کسی توجهی و اعتنایی به آن نمی کرد.
در مورد معلمین اول ما، بله یادم است که مدیر دبستان ما آقای «تدین» بود، تا چند سال پیش زنده بود.من در زمان ریاست جمهوریم ارتباطات زیادی با او داشتم.مشهد که می رفتم، دیدن ما می آمد.پیرمرد شده بود و با هم تماس داشتیم.یک معلم دیگر داشتیم که اسمش آقای روحانی بود، الان یادم است، نمی دانم کجاست.عدهای از معلمین را یادم است، بله، تا کلاس ششم - دوره دبستان - خی
- ۵.۰k
- ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط