{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها خیلی روحیه شون کسل بود؛ آتیش شدید دشمن هم مزید علت

بچه ها خیلی روحیه شون کسل بود؛ آتیش شدید دشمن هم مزید علت خستگی بچه ها شده بود. یه دفعه صدای شادی بچه ها بلند شد. برگشتم، دیدم پوراحمد و امیر و چند نفر دیگه اومدن خط برا سرکشی، بچه ها انقدر به اینا علاقه داشتن که روحیه شون کلاً عوض شد. ۱۰ ، ۲۰ دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه خمپاره پشت خاکریز خورد، گرد و خاک عجیبی بلند شده بود؛ همینکه گرد و غبار نشست دوربینم رو برداشتم تا ببینم چه خبره. رفتم جلوتر که این صحنه رو دیدم. دو تا عکس ازش گرفتم، یکی از تموم بدنش، یکی از صورتش (همون عکس معروف) یه قطره خون رو لبش بود. دیدم امیر تو اون حالت تا حال خودشه و داره زیر لب زمزمه ای می کنه. رفتم جلوتر ولی متوجه حرفش نشدم. همون موقع بود که دیگه شهید شد
دیدگاه ها (۳)

لطفا نظرتون رودرمورد این شهیدبگید؟تابحال ایشون رومیشناختین؟ا...

شهید امیر حاج امینیتاریخ تولد سال 1340 در متولد روستای علیشا...

.

هر جا نامی از شهید و شهادت باشد ، حتما این عکس زیبایی که تما...

Plan Aویو تام: اروم رفتم سمتش جوری که منو نبینه دوتا دستاشو...

کودک ناخواسته/part6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط