{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیار کهن

دیــــار کهن𓅃

«هفت خان رستم»

در روزگاری که کی‌کاووس، شاه ایران، از خودکامگی گرفتار دیوان گشت و در سرزمین تیره‌ی مازندران اسیر شد، خروش از مردم برخاست. هیچ‌کس جرأت نبرد با دیو سفید را نداشت؛ تا آن‌که رستمِ دستان، فرزندِ زال، دلیر و یگانه‌سوارِ رخش، گفت:

«اگر ایران بی‌پادشاه بماند،
روشنایی این خاک فرو می‌رود.
من به مازندران خواهم رفت،
هرچند صد دیو در راه باشد.»
بدین گونه، رستم با رخش روان شد و هفت‌خان آغاز گردید.

خان اول-نبرد با شیر

در نخستین شب راه، رخش در مرغزار آسوده بود، که ناگاه شیری از دل تاریکی جَست و بر او تاخت.
رخش غُرّید و لگد زد؛ رستم از خواب برخاست و نیزه‌اش چون برق در هوا درخشید.
شیر بر زمین افتاد و رستم گفت:
«ای دشمن، بدان که این راه، راه پهلوانان است، نه بیم‌زدگان.»

خان دوم-بیابان

زمین سوزنده بود خورشید از آسمان مانند آتش می‌بارید، و جان رستم و رخش، به لب رسیده‌بود.
در میان سکوت رستم ندا داد:
«ای یزدانِ جان‌بخش، اگر دلِ من برای راستی می‌تپد، آبِ حیات را بنما!»

همان دم، قوچی سپید از دور پدید شد و رستم را سوی چشمه‌ای زلال برد.
دلش تازه شد، و گفت:
«هرکه با امید رود، تشنگی را شکست دهد.»


خان سوم-اژدهای سهمناک

شب از نیمه گذشته بود که اژدهایی از میان تاریکی برخاست؛ چشمانش چون آتش دوزخ، دهانش چون غارِ هول.
رخش بی‌تاب شد و رستم را هشدار داد. پهلوان برپا خاست، شمشیر را چون برق پراند و بر دلش نشاند.
اژدها فرو ریخت، و زمین از نفسِ آخرش لرزید.
رستم خندید و گفت:«دیو و اژدها در برابر دلِ استوار، چون دود در بادند.»


خان چهارم-جادوگر

جادوگری پیر و ریاکار، با چهره‌ای شیرین و گفتاری نرم، بر راه رستم آمد.
گفت: «آسوده شو، پهلوان، که من میزبانِ مهربانم.»
اما رخش، با غرشی بلند، راز را فاش کرد.
رستم دانست فریب در کار است، شمشیر کشید و با یک ضربت تهمت را برید.
زمین از نیرنگ پاک شد.


خان پنجم-دیوِ جنگی

دیوِ جنگی با تن چون کوه، پیش آمد.
فریاد زد و زمین لرزید.
رستم بی‌هراس بر او تاخت، تبر زد و تیغ راند، و دیو با ناله‌ای سهمگین فرو افتاد.
بادِ پیروزی بر چهره‌ی رستم وزید.



خان ششم-اولاد، راهنمای دیوان

در راه، دیوی به نام اولاد گرفتار شد. رستم بر او تاخت و گفت: «اگر راه شاه را بنمایی، زندگی‌ات در امان است.»
اولاد راز مازندران را گفت و راه بدل به پیمان شد.


خان هفتم-دیو سفید

در غارِ تیره، دیوِ سپید، فرمانروای دیوان، نشسته بود؛
چشم‌هایش چون برف می‌درخشید و نَفَسَش یخ بر سنگ می‌نشاند.
رستم فریاد زد و در درونِ غار تاخت، زمین و آسمان به لرزه افتاد.
تیغش شکست، اما باز برخاست و چنگ بر جانِ دیو انداخت.
با آخرین ضربه، روشنایی از دلِ تاریکی برخاست.

رستم خونِ دیو سپید را بر چشمِ شاه ریخت و کی‌کاووس شاه ایران دوباره بینا گردید.
همه‌ی ایران از شادی خروش برآورد و نامِ رستم، چون تندر، در سراسر جهان طنین افکند.

،،،


از آن پس، رستم نه‌تنها پهلوانِ مازندران، بلکه نمادِ ایستادگی و راستی شد.
او آموخت که هفت‌خانِ هر انسان، درونِ خودش است:
«ترس، خستگی، شک، فریب، خشم، نادانی و تاریکی.»
هرکه آن‌ها را شکست دهد، قهرمانِ جانِ خویش می‌شود.
دیدگاه ها (۴۸)

اینم واسه خانم خوشگلا که جا مونده بودن،خیلی ببخشید دیر شد وا...

اینم دیگه آخریش دیگه بالاخره وقت تموم کردم این چالشه بوث به ...

خود پست به کنار،حالم حال کاور پسته😭

کمن ولی وایبشون🛐🫠

Burned Wings galaxy

Death and Balm:2 مرگ و مرهم لورن با کنجکاوی از جا برخاست و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط