ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 73
از زبان جونگکوک:
صدای آژیر توی کل زیرزمین پیچیده بود چراغهای قرمز یکی پس از دیگری روشن میشدن ات با نگرانی گفت..
ات:«اون فرار کرد...»
جائهیون با عصبانیت به دیوار مشت زد..
جائهیون:«لعنتی! از همون تونل مخفی فرار کرده!»
تهیونگ رنگش پریده بود..
تهیونگ:«یعنی واقعا قراره اینجا بمیریم؟»
جیمین:«من هنوز به جونگکوک نگفتم که سه سال پیش مخفیانه ماشینشو خط انداختم!»
جونگکوک:«چی؟!»
جیمین:«الان وقت این حرف نبود...»
جین سریع گفت..
جین:«بچهها تمرکز کنین! باید یه راه خروج پیدا کنیم!»
همه شروع کردیم به گشتن اتاق من داشتم پروندهها رو زیر و رو میکردم که ات یه نقشه قدیمی پیدا کرد.
ات:«هی! اینو نگاه کنین!»
همه دورش جمع شدیم یه نقشه کامل از مدرسه بود.
اما گوشه نقشه یه فلش قرمز کشیده شده بود.
[مسیر اضطراری خروج]
جائهیون با تعجب گفت..
جائهیون:«غیرممکنه...»
جونگکوک:«چی شده؟»
جائهیون به زمین زیر پامون اشاره کرد..
جائهیون:«زیر این اتاق یه تونل مخفی وجود داره.»
تهیونگ:«عالیه! باز تونل!»
جیمین:«من از تونل متنفرم.»
چند دقیقه بعد بالاخره در مخفی رو پیدا کردیم همه سریع وارد تونل شدیم صدای شمارش معکوس هر لحظه بلندتر میشد.
ده دقیقه تا انفجار...همه با تمام توان میدویدیم ات نفس نفس میزد من دستشو گرفتم.
جونگکوک:«ولت نمیکنم. فقط بدو.»
ات فقط سر تکون داد بعد از چند دقیقه دویدن...بالاخره نور دیده شد.
جیمین:«خروجی!»
همه آخرین پلهها رو بالا رفتیم و درست لحظهای که پامون رو بیرون مدرسه گذاشتیم—
بووووووووووم!!!
زمین لرزید صدای انفجار مهیبی کل مدرسه رو لرزوند همه ناخودآگاه روی زمین افتادیم.
در عرض چند ثانیه...ساختمان عظیم مدرسه توی شعلههای آتش فرو رفت ات با ناباوری به مدرسه خیره شده بود.
ات:«تموم شد...»
اما همون لحظه..صدای خندهای از پشت سرمون اومد همه برگشتیم مای شین کنار بقایای فواره قدیمی ایستاده بود.
لباسهاش خاکی و پاره شده بود اما هنوز لبخند میزد.
مای شین:«پس هنوز نمردین.»
جونگکوک:«تو هنوز زندهای؟»
مای شین خندید..
مای شین:«تا وقتی رازهای من زنده باشن... منم زندهام.»
بعد از اون حرفش یه اسلحه در اورد و گرفت سمته مون اما ناگهان...صدای ترک خوردن زمین اومد.
تمام انفجارهای مدرسه به بخش فواره هم رسیده بودن چشمهای مای شین گشاد شد.
مای شین:«نه...»
و بووووووووووووووم!
انفجار دوم رخ داد همه با شوک نگاه میکردیم گرد و خاک کل محوطه رو پوشوند و وقتی دود کنار رفت...
دیگه اثری از مای شین نبود فقط سکوت سکوتی سنگین چند دقیقه هیچکس حرف نزد تا اینکه جیمین آروم گفت..
جیمین:«...تموم شد؟»
جین به خرابههای مدرسه نگاه کرد...
جین:«فکر کنم... آره.»
میدونم همیشه اینو میگم اما واقعا برای اولین بار... هیچ خطری وجود نداشت.
ات آروم بهم نزدیک شد و بدون هیچ حرفی بغلم کرد همون لحظه شونههاش شروع به لرزیدن کرد داشت گریه میکرد.
ات:«بالاخره... تموم شد...»
دستام رو دورش حلقه کردم...
جونگکوک:«آره... دیگه تموم شد.»
ᴘᴀʀᴛ: 73
از زبان جونگکوک:
صدای آژیر توی کل زیرزمین پیچیده بود چراغهای قرمز یکی پس از دیگری روشن میشدن ات با نگرانی گفت..
ات:«اون فرار کرد...»
جائهیون با عصبانیت به دیوار مشت زد..
جائهیون:«لعنتی! از همون تونل مخفی فرار کرده!»
تهیونگ رنگش پریده بود..
تهیونگ:«یعنی واقعا قراره اینجا بمیریم؟»
جیمین:«من هنوز به جونگکوک نگفتم که سه سال پیش مخفیانه ماشینشو خط انداختم!»
جونگکوک:«چی؟!»
جیمین:«الان وقت این حرف نبود...»
جین سریع گفت..
جین:«بچهها تمرکز کنین! باید یه راه خروج پیدا کنیم!»
همه شروع کردیم به گشتن اتاق من داشتم پروندهها رو زیر و رو میکردم که ات یه نقشه قدیمی پیدا کرد.
ات:«هی! اینو نگاه کنین!»
همه دورش جمع شدیم یه نقشه کامل از مدرسه بود.
اما گوشه نقشه یه فلش قرمز کشیده شده بود.
[مسیر اضطراری خروج]
جائهیون با تعجب گفت..
جائهیون:«غیرممکنه...»
جونگکوک:«چی شده؟»
جائهیون به زمین زیر پامون اشاره کرد..
جائهیون:«زیر این اتاق یه تونل مخفی وجود داره.»
تهیونگ:«عالیه! باز تونل!»
جیمین:«من از تونل متنفرم.»
چند دقیقه بعد بالاخره در مخفی رو پیدا کردیم همه سریع وارد تونل شدیم صدای شمارش معکوس هر لحظه بلندتر میشد.
ده دقیقه تا انفجار...همه با تمام توان میدویدیم ات نفس نفس میزد من دستشو گرفتم.
جونگکوک:«ولت نمیکنم. فقط بدو.»
ات فقط سر تکون داد بعد از چند دقیقه دویدن...بالاخره نور دیده شد.
جیمین:«خروجی!»
همه آخرین پلهها رو بالا رفتیم و درست لحظهای که پامون رو بیرون مدرسه گذاشتیم—
بووووووووووم!!!
زمین لرزید صدای انفجار مهیبی کل مدرسه رو لرزوند همه ناخودآگاه روی زمین افتادیم.
در عرض چند ثانیه...ساختمان عظیم مدرسه توی شعلههای آتش فرو رفت ات با ناباوری به مدرسه خیره شده بود.
ات:«تموم شد...»
اما همون لحظه..صدای خندهای از پشت سرمون اومد همه برگشتیم مای شین کنار بقایای فواره قدیمی ایستاده بود.
لباسهاش خاکی و پاره شده بود اما هنوز لبخند میزد.
مای شین:«پس هنوز نمردین.»
جونگکوک:«تو هنوز زندهای؟»
مای شین خندید..
مای شین:«تا وقتی رازهای من زنده باشن... منم زندهام.»
بعد از اون حرفش یه اسلحه در اورد و گرفت سمته مون اما ناگهان...صدای ترک خوردن زمین اومد.
تمام انفجارهای مدرسه به بخش فواره هم رسیده بودن چشمهای مای شین گشاد شد.
مای شین:«نه...»
و بووووووووووووووم!
انفجار دوم رخ داد همه با شوک نگاه میکردیم گرد و خاک کل محوطه رو پوشوند و وقتی دود کنار رفت...
دیگه اثری از مای شین نبود فقط سکوت سکوتی سنگین چند دقیقه هیچکس حرف نزد تا اینکه جیمین آروم گفت..
جیمین:«...تموم شد؟»
جین به خرابههای مدرسه نگاه کرد...
جین:«فکر کنم... آره.»
میدونم همیشه اینو میگم اما واقعا برای اولین بار... هیچ خطری وجود نداشت.
ات آروم بهم نزدیک شد و بدون هیچ حرفی بغلم کرد همون لحظه شونههاش شروع به لرزیدن کرد داشت گریه میکرد.
ات:«بالاخره... تموم شد...»
دستام رو دورش حلقه کردم...
جونگکوک:«آره... دیگه تموم شد.»
- ۲۰۹
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط