𝓥𝓐𝓑𝓐𝓢𝓣𝓔𝓠𝓘
𝓥𝓐𝓑𝓐𝓢𝓣𝓔𝓠𝓘
۳𝔭𝔞𝔯𝔱
لورا گفت
لورا:این جا چخبر چرا جیق میزنن
هانی:نمیدونم بریم بیبینم
من و لورا رفتیم بیبینم چی شده جمعیت خیلی زیاد بود بقیه کنار زدم رفتم جلو تر دیدیم سه تا پسر از ماشین پیاده شدن مونده بودم چرا واسه سه تا پسر باید جیق بزنن و ذوق کنن
هانی: احمق ها
لورا:ولی جذابن
هانی:بریم یا بزنمت
لورا:ای بابا باشه بریم رفتیم کلاس مون نشستیم سر جا مون بعد همه کم کم اومدن سر جاشون اون سه تا پسر توی کلاس ما بودن نشست سر جاشون معلم اومد و گفت
معلم:بچه ها امروز دوتا دانش آموز جدید داریم بیان خودشون معرفی کنن
بعد لورا رفت خودش معرفی کرده
لورا:سلام من پارک لورام
بعد نوبت من شده با بی اوصل کسی سرد رفتم خودم معرفی کردم
هانی:من پارک هانیم
کسی توجه نکرد منم رفتم نشستم سر جام بعد معلم شروع کرد درس دادن بعد درس دادن زنگ خورد رفتیم سالون غذا خوری غذا گرفتیم رفتیم جا پیدا کردیم نشستیم بعد لورا گفت
لورا:هانی حالت خوبیه؟
هانی: چطور؟
لورا:آخه انکار مرضی دارو میخوای؟
هانی:آنقدر تابلوه
لورا:هانی نگاه اون سه تا پسر به جای مخصوص دارن بیبین
هانی:بی خیال
اصلا امروز حالم خوبی نبوده واسه همین غذا هامون خوردیم
لورا:بد من می برم میندازمشون
لورا رفت اشغال رو بنداز دیدم صدای اومد اشغال روی پسر از دست لورا ریخت
هانی:به خوشک شانس
دیدم لورا گریه میکنه سریع رفتم پیشش دیدم پسر داره به لورا میگه.....
ادامه دارد.......
دوستان من فردا نمیتونم پارت #بزارم پس #امشب #پارت4 اگه هم #شده5 هم #میزارم نظر #تون چیه رمان خوشتون #اومده؟
۳𝔭𝔞𝔯𝔱
لورا گفت
لورا:این جا چخبر چرا جیق میزنن
هانی:نمیدونم بریم بیبینم
من و لورا رفتیم بیبینم چی شده جمعیت خیلی زیاد بود بقیه کنار زدم رفتم جلو تر دیدیم سه تا پسر از ماشین پیاده شدن مونده بودم چرا واسه سه تا پسر باید جیق بزنن و ذوق کنن
هانی: احمق ها
لورا:ولی جذابن
هانی:بریم یا بزنمت
لورا:ای بابا باشه بریم رفتیم کلاس مون نشستیم سر جا مون بعد همه کم کم اومدن سر جاشون اون سه تا پسر توی کلاس ما بودن نشست سر جاشون معلم اومد و گفت
معلم:بچه ها امروز دوتا دانش آموز جدید داریم بیان خودشون معرفی کنن
بعد لورا رفت خودش معرفی کرده
لورا:سلام من پارک لورام
بعد نوبت من شده با بی اوصل کسی سرد رفتم خودم معرفی کردم
هانی:من پارک هانیم
کسی توجه نکرد منم رفتم نشستم سر جام بعد معلم شروع کرد درس دادن بعد درس دادن زنگ خورد رفتیم سالون غذا خوری غذا گرفتیم رفتیم جا پیدا کردیم نشستیم بعد لورا گفت
لورا:هانی حالت خوبیه؟
هانی: چطور؟
لورا:آخه انکار مرضی دارو میخوای؟
هانی:آنقدر تابلوه
لورا:هانی نگاه اون سه تا پسر به جای مخصوص دارن بیبین
هانی:بی خیال
اصلا امروز حالم خوبی نبوده واسه همین غذا هامون خوردیم
لورا:بد من می برم میندازمشون
لورا رفت اشغال رو بنداز دیدم صدای اومد اشغال روی پسر از دست لورا ریخت
هانی:به خوشک شانس
دیدم لورا گریه میکنه سریع رفتم پیشش دیدم پسر داره به لورا میگه.....
ادامه دارد.......
دوستان من فردا نمیتونم پارت #بزارم پس #امشب #پارت4 اگه هم #شده5 هم #میزارم نظر #تون چیه رمان خوشتون #اومده؟
- ۲۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط