#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن
٭٭ #پارت_هفتم 🫐🫴🏻⊹ ࣪𖣠 ִֶָ
ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ★ ׅ ֹ ៸ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸
-ولی نداره که. اینهمه راه اومدی بعد یه نماز نمیخوای بخونی؟؟
-نمیدونم چی بگم...
تو نماز خوندن بهم یاد میدی؟!
-چرا که یاد نمیدم گلم
با افتخار آجی جون.
سمانه هم همه چیزوبا دقت بهم یاد میداد و منم کم کم یادم میومد ذکرها و نحوه گفتنش
دو رکعت نماز برای مامان بزرگ خوندم
خیلی دوست داشتم آقای فرمانده من رو در حال نماز خوندن میدید
شاید اصلا مامان بزرگ بهانه بود و به خاطراون نماز خوندن یاد گرفتم که باز دوباره جلوش ضایع نشم
نمیدونم
اما این نمازم هرچی بود قربتا الی الله نبود و نتونستم مثل آقا سید و سمانه تو سجده بعدش درد و دل کنم و هر چی زور زدم اشکی هم در نیومد
بعد نماز تو حال خودمون بودیم که برا سمانه اس ام اس اومد و بعد خوندنش گفت:
-ریحانه جان پاشو بریم حسینیه
-چرا؟!
نشستیم دیگه حالا
-زهرا پیام داد که آقا سید برای اعضای اجرایی جلسه گذاشته و منم باید باشم.
تو هم که اینورا رو بلد نیستی.
-باشه پس بریم
فهمیدم تو این جلسه سید مجبوره رو در رو با خانم ها حرف بزنه و چون زهرا هم بود میخواستم ببینم رابطشون چه جوریه
-سمانه؟!
-جانم؟؟
-منم میتونم بیام تو جلسه؟؟
متاسفم عزیزم.ولی فقط اونایی که اقا سید اجازه میدن میتونن بیان.جلسه خاصی نیستا هماهنگی در مورده سفره
-اوهوم...باشه
جلسه تو اطاق بغل حسینیه خواهران بود و منم تو حسینیه بودم..داشتم با گوشیم ور میرفتم که مینا بهم زنگ.
-سلام ریحانه.
خوبی؟؟چه خبر؟!
بابا بی معرفت زنگی..پیامی چیزی؟!
-من باید زنگ میزدم یا تو..اخه نپرسیدی زنده رسیدیم یا نه
-پی ام دادم ولی جواب ندادی
-حوصله چک کردن ندارم
-چه خبرا دیگه.
همسفرات چه جورین؟!
-سلامتی...
آدمن دیگه ولی همه بسیجین
-مواظب باش اونجا به زور شوهرت ندن
-نترس اگه دادن برا تو هم میگیرم
- بی مزه
حالا چه خبراخوش میگذره
- بد نیست جای شما خالی
- راستی ریحانه
- چی؟!
- پسره هست قد بلنده تو کلاسمون
- کدوم؟!
- احسان دیگه.باباش کارخونه داره
ׅ ֹ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ★ ׅ ֹ ៸ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸
٭٭ #پارت_هفتم 🫐🫴🏻⊹ ࣪𖣠 ִֶָ
ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ★ ׅ ֹ ៸ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸
-ولی نداره که. اینهمه راه اومدی بعد یه نماز نمیخوای بخونی؟؟
-نمیدونم چی بگم...
تو نماز خوندن بهم یاد میدی؟!
-چرا که یاد نمیدم گلم
با افتخار آجی جون.
سمانه هم همه چیزوبا دقت بهم یاد میداد و منم کم کم یادم میومد ذکرها و نحوه گفتنش
دو رکعت نماز برای مامان بزرگ خوندم
خیلی دوست داشتم آقای فرمانده من رو در حال نماز خوندن میدید
شاید اصلا مامان بزرگ بهانه بود و به خاطراون نماز خوندن یاد گرفتم که باز دوباره جلوش ضایع نشم
نمیدونم
اما این نمازم هرچی بود قربتا الی الله نبود و نتونستم مثل آقا سید و سمانه تو سجده بعدش درد و دل کنم و هر چی زور زدم اشکی هم در نیومد
بعد نماز تو حال خودمون بودیم که برا سمانه اس ام اس اومد و بعد خوندنش گفت:
-ریحانه جان پاشو بریم حسینیه
-چرا؟!
نشستیم دیگه حالا
-زهرا پیام داد که آقا سید برای اعضای اجرایی جلسه گذاشته و منم باید باشم.
تو هم که اینورا رو بلد نیستی.
-باشه پس بریم
فهمیدم تو این جلسه سید مجبوره رو در رو با خانم ها حرف بزنه و چون زهرا هم بود میخواستم ببینم رابطشون چه جوریه
-سمانه؟!
-جانم؟؟
-منم میتونم بیام تو جلسه؟؟
متاسفم عزیزم.ولی فقط اونایی که اقا سید اجازه میدن میتونن بیان.جلسه خاصی نیستا هماهنگی در مورده سفره
-اوهوم...باشه
جلسه تو اطاق بغل حسینیه خواهران بود و منم تو حسینیه بودم..داشتم با گوشیم ور میرفتم که مینا بهم زنگ.
-سلام ریحانه.
خوبی؟؟چه خبر؟!
بابا بی معرفت زنگی..پیامی چیزی؟!
-من باید زنگ میزدم یا تو..اخه نپرسیدی زنده رسیدیم یا نه
-پی ام دادم ولی جواب ندادی
-حوصله چک کردن ندارم
-چه خبرا دیگه.
همسفرات چه جورین؟!
-سلامتی...
آدمن دیگه ولی همه بسیجین
-مواظب باش اونجا به زور شوهرت ندن
-نترس اگه دادن برا تو هم میگیرم
- بی مزه
حالا چه خبراخوش میگذره
- بد نیست جای شما خالی
- راستی ریحانه
- چی؟!
- پسره هست قد بلنده تو کلاسمون
- کدوم؟!
- احسان دیگه.باباش کارخونه داره
ׅ ֹ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ★ ׅ ֹ ៸ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸៸ ׅ ֹ ៸
- ۴۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط