امروز که توی اتاقم نشسته بودم،داشتم فکر میکردم اگر دلم از
امروز که توی اتاقم نشسته بودم،داشتم فکر میکردم اگر دلم از این چهاردیواری بگیرد. . . . بزنم بیرون... گوشه ای از این شهر بنشینم زانوهایم را در بغل بگیرم. . . پسرها شماره میدهند، دخترها پوزخند تحویل میدهند، زنان و مردان سر افسوس تکان میدهند، شاید پیرزنی رهگذر پول خردی هم بیندازد...... دلم گرفت.....! چه قدر تنهاییم.....! در شهری که همدردی نیست....همه دردند....!
- ۴۱۵
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط