نجوای صبحگاهی
نجوای صبحگاهی
نهم آبان ماه
میان بازوانت می فشاری ام
ای عشق
و به مهمانی دل می بری، به بهانه ای
تا ترجمان قلب هایی که بی فاصله است
و اشتیاق چشم هایی که می خواندت
تو توان تنی که پر از خستگی است
و دلیل هزار بار پرواز
با تو می توان، به لیلای قصه رسید
و از مرز ابر عبور کرد و رفت بی خستگی
شکفته می شوم در گلستان هزار دستان عشق
در سرزمین من زیر باران زمستان هم می توان سبز بود و روئید
و ما زنده ایم به حرمت عشق
و به مهمانی ساده ی خدای عشق
نهم آبان ماه
میان بازوانت می فشاری ام
ای عشق
و به مهمانی دل می بری، به بهانه ای
تا ترجمان قلب هایی که بی فاصله است
و اشتیاق چشم هایی که می خواندت
تو توان تنی که پر از خستگی است
و دلیل هزار بار پرواز
با تو می توان، به لیلای قصه رسید
و از مرز ابر عبور کرد و رفت بی خستگی
شکفته می شوم در گلستان هزار دستان عشق
در سرزمین من زیر باران زمستان هم می توان سبز بود و روئید
و ما زنده ایم به حرمت عشق
و به مهمانی ساده ی خدای عشق
- ۵۸۱
- ۰۹ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط