داده ای وعده دیدار و خیابانی نیست !

داده ای وعده دیدار و خیابانی نیست !
چتر در دست من و بارش بارانی نیست

بعد تو با همه کس از تو و چشمت گفتم
من واندوه مرا جز توکه درمانی نیست

شده ام در پی تو دست به دامان همه
شهر کافر شده و هیچ مسلمانی نیست

شعر تو باز مرا گیج و پریشان کرده
و جز این عشق برایم سر و سامانی نیست

واژه و ذهن و قلم هرسه گرفتار غمند
شعرمن جزسخن از عشق و پریشانی نیست

شهره شهر شدم با همه ء بی کسی ام
غم هجران تو جانا ،غم آسانی نیست

آخرش میکشی ام باز دو دستم بالاست
بهتر و خوشتر ازاین درد که پایانی نیست
دیدگاه ها (۱)

که بود؟ شهره ی عالم به سست پیمانیوفا نکرد و دریغ از کمی پشیم...

كوفه را با تو حسين جان سر و پيماني نيست هرچه گشتم به خدا صح...

بگذارید بگریم به پریشانی خویشکه به جان آمدم از بی سر و ساما...

ک .NHمن آشنای کویرم، تو اهل بارانیچه کرده ام که مرا از خودت ...

نامه مسلم بن عقیل به امام حسین به زبان شعر: کوفه را با تو حس...

من آشنای کویرم ، تو اهلِ بارانیچه کرده‌ام که مرا از خودت نمی...

بگذار بگریم، به پریشانی خویشکه به جان آمدم از بی سر و سامانی...

.من آشنای کویرم، تو اهل بارانیچه کرده ام که مرا از خودت نمید...

با همه ے بے سر و سامانے امباز به دنبالِ پریشانے امطاقتِ فرسو...

‍ ‍ یا سفیر الحسین کوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیستهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط