{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعضی روزها حال ِ آدم مثل جمعه تعطیل است،

بعضی روزها حال ِ آدم مثل جمعه تعطیل است،
نه حسّ عبادت داری و نه حتّی گناه!
به جوانی ات فکر میکنی
به دستانی که به "زری" نرسید...
بُغضَت تا مرز انفجار میرود ، نگهش میداری
پاشنه ها را بالا می کشی
بیرون میزنی
از خانه
از خودت
میروی و میروی تا دستان ِ خالی ات را به ضریح برسانی.
ضریح را که می بینی یاد ِ زری ، بُغضَت را می شِکنَد
"یا امام ِ رئوف
قسمت نشد با زری بیاییم اینجا بالا سَرَت
قرار ِ یک عمر زندگی را بگذاریم"

دستانَت با شبکه های پنجره فولاد یکی میشود
و دل ِ شکسته ات با کبوتران ِ حرم اوج میگیرد
اشکهایت را به زور پنهان میکنی
و هنوز مرد بودنت را به رُخ ِ دلت ..نه...
به رُخ ِ زمین و زمان می کشی
مثل ِ قلم موی رنگ رنگ شده روی بوم
آخر تو نقّاشی مثلاً!
سرت را پایین می اندازی تا دستانت به آسمان روند
بی چشمهای خیسَت،
پای برهنه ات جگرت را می سوزاند
نذر کرده بودی اگر زری قسمتت شد
پیاده بیایی.
با امواجی که سر در گم نیستند همسو می شوی
تا الهی شدن
گریه میکنی
(شانه های مردی که می لرزد
از غم ِ نداشتن ِ زری ِ معصوم ِ نا بینا)
اشک و بُغضَت را به هم می پیچی و در دل
به خواهرش معصومه قسمش میدهی...
دستی از پشت ِ سر
شانه ات را گرم میکند
بر میگردی
زری نبود،پدرش بود...

امام رضا تعطیلی ندارد بخدا
بیا
دیدگاه ها (۲)

بگذار برایت چای بیاورم، راستی گفتم که دوستت دارم؟ گفتم که از...

سلاااااااااااام دوستای سحرخیزمخوبید؟ صبحتون بخیر و پر انرژیر...

در و دیوار دنیا رنگی است رنگ عشق ... خدا جهان را رنگ کرده اس...

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط