{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز از اول نشستم و كتاب زندگي ام را ورق زدم .باز هم بين و

باز از اول نشستم و كتاب زندگي ام را ورق زدم .باز هم بين ورق هاي زندگي ، آشفتگي را ديدم ،اندوه را ديدم ،و در كنار همه اين حالات خنده را ديدم كه گوشه اي كِز كرده بود، در ورق هاي بعدي فقط كمرنگ مي شد و در اواخر كتاب اثري ازش نديدم،به گمانم او فقط اسم خود را به يدك ميكشيد!
جلد كتاب قديمي بود اما بويِ نويي ميداد،بوي سبزه،بوي بهارنارنج...
جلد پشتي كتاب پر بود از چوب خط هايي كه برايِ هر خطايي در زندگي روي ان كشيدم،اصلن ظاهري خوبي نداشت...
#خاص
دیدگاه ها (۱)

زندگیمون شده پُر از خنده های الکی! :') #خاص

دلبر اصلا ت دل داری؟چجوری دلتنگ نمیشی؟چجوری یادت رفت همه چی ...

گذشت آن دورانِ از دلتنگی گریه کردنزمانش که میرسد مرگ را خواه...

ذهنم حریرِ نخ کش شده در امواجِ دریایِ سیاه #خاص

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط