پارت 29:برچسبو براش چسبوندم. جونگ کوک روشو به من کرد دوبا
پارت 29:برچسبو براش چسبوندم. جونگ کوک روشو به من کرد دوباره انداختم رو تخت و افتاد روم. بدنمو نوازش میکرد.سرشو نزدیکم اورد و آروم گفت: گائول ؟میتونم یکمی هیزی کنم؟؟ من: منظورت چیه ؟؟؟نکنه... نهه نمیتونی.کوکی: آخه هم سفیدی هم خوش هیکل هم خوشگل. یه کم.من: نهه نههه نهههه. کوکی: راسی این که اجازه نمیخواد هر وقت بخوام نگا میکنم. من : پرروووو پاشو من لباس بپوشم مثه این که تهیونگم اینجاااست. کوکی: اوه عشقم مهم نیس بزار یکم نگات کنم . من: هعییی پاشو زشته. کوکی: اینقد قر قر نکن. بوست میکنما. من: بوسم کن.بم خندیدو سرشو جلو اورد. اول گردنمو بوسید بعد سرشو آروم بالا اورد و لبامو بوسید. در حال بوسه مامان از تو آشپزخونه صدامون کرد. مامان: پسرای من عروس قشنگم نمیخواین بیاین غذا حاضره. من: چشم مامان الان میایم.جونگ کوکم پاشو لباس بپوشیم بریم . کوکی: ای بابا. پا شدیم لباسامونو پوشیدیمو با هم رفتیم آشپز خونه. وی: وای خاله من عاشق دامپلینگم .مامان: بخور خیلی بخور. من: وااای خیلی زحمت کشیدین . مامان: این واسه عروس گلم خیلی کمه. من: شرمندم نکنین. مامان: خوب شروع کنین چرا وایسادین منو نگا میکنین. کوکی: ممنون . مامان:خوب عروسم از خودت بگو . من: چی بگم فک کنم همه چیزو جونگ کوک گفت.
مامان: خوب چن وقته همدیگه رو میشناسین. کوکی: من یه ساله اما گائول 8 ساله منو میشناسه. مامان: واای چه خوب. کی میخواین ازدواج کنین؟؟؟؟ منو کوک به هم نگا کردیمو کوک گفت: حالا یه خورده زوده گائول فقط 22 سالشه . مامان: میفهمم . جونگ کوک اونروز اشتها نداشت زود تر پا شد. کوکی: مامان من سیر شدم اتاقم به به هم ریختس میرم یکم تمیزش کنم. مامان: باشه پسرم.
من: تو که چیزی نخوردی!کوکی: عشقم اشتها ندارم تو بخور من تو اتاقم. من: باشه برو. مامان خیلی خوشمزه بود حالا میخوام خودم ظرفا رو بشورم. مامان: اووو حرفشم نزن محاله خدمتکار داریم.من: خوب من باید یه کاری بکنم الان.
مامان: فقط برو پیش جونگ کوک ببین چیکار میکنه.
من: چشم هر چی شما بگین. رفتم سمت اتاق در و باز کردم. دیدم نشسته لب تخت داره یه کتاب میخونه.
کوکی: اومدی ؟ من; آره مامان نزاشت ظرف بشورم.
بهم لبخند ملیحی زد به طرفش رفتم. دستاشو به طرفم باز کرد. کوکی: نمیای بشینی رو پام ؟؟؟ سریع رفتمو روی پاش نشستم و دستمو دور گردنش حلقه زدم.
کوکی: دارم دفترچه خاطرات چند سال پیشمو میخونم.
من: چه جالب که هنوز داریش. کوکی: نمیخوای بخونیش؟
من: نه شاید چیز خصوصی توش نوشته باشی.
کوکی: گائووول من چیز خصوصی ندارم. همه چیزم تویی. ولی این صفحشو بخون خنده داره.
من:میخواستم یه چیزی بت بگم. کوکی: بگو گوش میدم.
من: توی دبیرستان که بودم یه پسره ای بود خیلی دوسم داشت همیشه واسم کادو میگرفتو زیر میزم میزاشت . ولی هیچ حسی نسبت بهش نداشتم اصلا دوسش نداشتم. یک روز اومدو ازم خواست تا دوست دخترش بشم قبولش نکردم ردش کردم . چون خیلی دوسم داشت ازم متنفر شد. یادم میاد بهم گفت: زندگی خودتو کسی که به خاطرش اینطوری زمینم زدیو به آتیش میکشونم. همیشه ازین حرفش میترسم. اون موقع تو رو ندیده بودم فقط عاشقت بودم. جونگ کوک صورتمو گرفتو گفت: گائوولم عشقم اون هیچ کاری میتونه بکنه اصلا نمیتونه پیدات کنه. ما با همیم دیگه ام خودتو بیخودی نگران نکن. باشه؟؟؟ من: باشه.
کوکی: آفرین دختر خوب نظرت درباره ی یه چرت کوچیک چیه؟؟؟ من: اره خوبه. فقط باید لباسامو عوض کنم.
کوکی: جووون ایول. من: چی تاپو شلوارک میپوشم.
کوکی: شانسم نداریم. رفتمو لباسمو عوض کردم از خواب گیج بودم. کوکی: آخ بیا عشقم زود بخوابیم بابا حدود ساعت 6 یا 6 و نیم میاد.میخوام وقتی میاد بیدار باشیم.
من: باشه عشقم. رو تخت خوابید منم کنارش خوابیدم سریع چشماشو بست و خواست بخوابه. نمیتونستم بخوابم. فقط نگاش میکردم انگار تازه فهمیده بودم چقدر خوشگله. جونگ کوک بهم شک کرد . سرشو برگردوندو نگام کرد. کوکی: وا چرا اینطوری نگا میکنی گائول انگار بار اولته که داری منو میبینی. صورتشو با دو تا دستام گرفتمو گفتم:
جونگ کوک تازه فهمیدم که چقدر خوشگلی.
کوکی: آها حالا فهمیدم واسه قیافم عاشقم نشدی.
من: واا دیوونه اونوخ تالا چی فک میکردی؟؟؟؟
کوکی: خوب هیچی بالاخره باید دلیلی واس دوست داشتنم داشته باشی.من: نخیرم دوست داشتن دلیل نمیخواد هر چی فک میکنم چرا دوست دارم به نتیجه خاصی نمیرسم. میدونم واسه خوشگلیت نیس چون خیلیا خوشگلن. میدونم واسه مهربونی و شیطونیتم نیس چون خیلیا شیطونو مهربونن.کوکی: عجب بگیر بخواب دیگه لوس. من: ایییش . پریدم تو بغلشو دور کمرشو سفت گرفتم. بعدم آروم آروم چشام گرم شد و خوابم برد. ساعت 5 و نیم بود که صدای باز شدن درو شنیدم . تهیونگ بود. کوک خواب بود اما من از لای چ
مامان: خوب چن وقته همدیگه رو میشناسین. کوکی: من یه ساله اما گائول 8 ساله منو میشناسه. مامان: واای چه خوب. کی میخواین ازدواج کنین؟؟؟؟ منو کوک به هم نگا کردیمو کوک گفت: حالا یه خورده زوده گائول فقط 22 سالشه . مامان: میفهمم . جونگ کوک اونروز اشتها نداشت زود تر پا شد. کوکی: مامان من سیر شدم اتاقم به به هم ریختس میرم یکم تمیزش کنم. مامان: باشه پسرم.
من: تو که چیزی نخوردی!کوکی: عشقم اشتها ندارم تو بخور من تو اتاقم. من: باشه برو. مامان خیلی خوشمزه بود حالا میخوام خودم ظرفا رو بشورم. مامان: اووو حرفشم نزن محاله خدمتکار داریم.من: خوب من باید یه کاری بکنم الان.
مامان: فقط برو پیش جونگ کوک ببین چیکار میکنه.
من: چشم هر چی شما بگین. رفتم سمت اتاق در و باز کردم. دیدم نشسته لب تخت داره یه کتاب میخونه.
کوکی: اومدی ؟ من; آره مامان نزاشت ظرف بشورم.
بهم لبخند ملیحی زد به طرفش رفتم. دستاشو به طرفم باز کرد. کوکی: نمیای بشینی رو پام ؟؟؟ سریع رفتمو روی پاش نشستم و دستمو دور گردنش حلقه زدم.
کوکی: دارم دفترچه خاطرات چند سال پیشمو میخونم.
من: چه جالب که هنوز داریش. کوکی: نمیخوای بخونیش؟
من: نه شاید چیز خصوصی توش نوشته باشی.
کوکی: گائووول من چیز خصوصی ندارم. همه چیزم تویی. ولی این صفحشو بخون خنده داره.
من:میخواستم یه چیزی بت بگم. کوکی: بگو گوش میدم.
من: توی دبیرستان که بودم یه پسره ای بود خیلی دوسم داشت همیشه واسم کادو میگرفتو زیر میزم میزاشت . ولی هیچ حسی نسبت بهش نداشتم اصلا دوسش نداشتم. یک روز اومدو ازم خواست تا دوست دخترش بشم قبولش نکردم ردش کردم . چون خیلی دوسم داشت ازم متنفر شد. یادم میاد بهم گفت: زندگی خودتو کسی که به خاطرش اینطوری زمینم زدیو به آتیش میکشونم. همیشه ازین حرفش میترسم. اون موقع تو رو ندیده بودم فقط عاشقت بودم. جونگ کوک صورتمو گرفتو گفت: گائوولم عشقم اون هیچ کاری میتونه بکنه اصلا نمیتونه پیدات کنه. ما با همیم دیگه ام خودتو بیخودی نگران نکن. باشه؟؟؟ من: باشه.
کوکی: آفرین دختر خوب نظرت درباره ی یه چرت کوچیک چیه؟؟؟ من: اره خوبه. فقط باید لباسامو عوض کنم.
کوکی: جووون ایول. من: چی تاپو شلوارک میپوشم.
کوکی: شانسم نداریم. رفتمو لباسمو عوض کردم از خواب گیج بودم. کوکی: آخ بیا عشقم زود بخوابیم بابا حدود ساعت 6 یا 6 و نیم میاد.میخوام وقتی میاد بیدار باشیم.
من: باشه عشقم. رو تخت خوابید منم کنارش خوابیدم سریع چشماشو بست و خواست بخوابه. نمیتونستم بخوابم. فقط نگاش میکردم انگار تازه فهمیده بودم چقدر خوشگله. جونگ کوک بهم شک کرد . سرشو برگردوندو نگام کرد. کوکی: وا چرا اینطوری نگا میکنی گائول انگار بار اولته که داری منو میبینی. صورتشو با دو تا دستام گرفتمو گفتم:
جونگ کوک تازه فهمیدم که چقدر خوشگلی.
کوکی: آها حالا فهمیدم واسه قیافم عاشقم نشدی.
من: واا دیوونه اونوخ تالا چی فک میکردی؟؟؟؟
کوکی: خوب هیچی بالاخره باید دلیلی واس دوست داشتنم داشته باشی.من: نخیرم دوست داشتن دلیل نمیخواد هر چی فک میکنم چرا دوست دارم به نتیجه خاصی نمیرسم. میدونم واسه خوشگلیت نیس چون خیلیا خوشگلن. میدونم واسه مهربونی و شیطونیتم نیس چون خیلیا شیطونو مهربونن.کوکی: عجب بگیر بخواب دیگه لوس. من: ایییش . پریدم تو بغلشو دور کمرشو سفت گرفتم. بعدم آروم آروم چشام گرم شد و خوابم برد. ساعت 5 و نیم بود که صدای باز شدن درو شنیدم . تهیونگ بود. کوک خواب بود اما من از لای چ
- ۲۱.۴k
- ۱۲ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط