{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا باور کن

مرا باور کن
پارت ۵:
ریاء:
-سیرین تازه مادر جونم زنگ زد گفت می خواد بره خونه خاله یعنی مادر اقا دانیال من می خوام زودتر برم خونه
سیرین- خوب به سلامت ‌ به مادر جونت سلام برسون
- باشه. بای
به سمت دفتر دانیال رفتم بدون هیچ در زدن وارد شدم آخه ما خانوادگی اینجوریم یعنی بدون در زدن وارد می شیم دیگه عادته تغییر نمیشه
تا درو باز کردم دوباره سرشو از کاراش بلند کرد به من نگاه کرد
- دانیال
دانیال- خانم نیک ما تو محل کاریم لطفا مراعات کن
- من امدم با پسر خالم حرف بزنم نه با مدیر بیمارستان
دانیال- خوب بفرما چی می خوای (پسره ی عنتر)
ریاء:مادر جون تازه زنگ زد گفت که من و تو باید بریم خونه ی خودتون یه چیزی می خواد واسه همین من پیشت امدم می خوام زودتر برم خونه خودم بعدا برم خونتون حالا اجازه میدی برم خونه
دانیال- بمون اینجا چند دقیقه دیگه من و تو باهم میریم(چه عجب نگفت شما😐 )
- ولی من اول می خوام برم خونه
دانیال - اشکال نداره اول میریم خونتون بعد خونمون
روی مبل نشستم منتظر موندم تا اقا کارشو تموم کنه بعد از ربع ساعت تموم شد
دانیال -بریم
با تکون دادن سرم اکتفا کردم
سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی خودمون حرکت کردیم
من جلو نشستم
تو کل راه هیچ حرفی رد وبدل نشد
از ماشین پیاده شدم و دانیال پشت سرم آومد کلیدو گذاشتم و درو باز کردم رفتم تو آشپزخونه صورتمو شستم بزگشتم پذیرایی دیدم دانیال روی مبل نشسته
- قهوه یا چای واست بیارم؟
دانیال- نه چیزی نمی خوام اگه می خوام خودم می یارم(خود شیفته😕 )
- من رفتم لباسامو عوض کنم زود می یام
رفتم سمت اتاقم شالمو روی تخت انداختم حالا چی بپوشم
فکر کنم امروز عرشیا هم می یاد خونه خاله
خوب اقا دانیال نقطه ی ضعفتو می شناسم😈
یه تاپ بند مشکی پوشیدم با مانتوی سفید که حاشیه ی طلایی داره و استیناش سه ربع ان و بدن نماست تا زانوهام پ با شلوار لی روسری حریر سفیدمو روی سرم درست کردم و چتری هامو بیرون گذاشتم یه برق لب و ریمل این کافیه من بدون آرایش خوشکلترم ولی واسه اذیت کردن ملت کفش سفید مو پوشیدم حالا اماده ام یه کیف کوچک ابی توش
موبایلم و شارژ با هنذفری پول و کارت
رفتم پایین دانیال سرش تو موبایلش بود پسره ی عنتر
این پسر همیشه سرش پایینه
- دانیال بریم
بالآخره نگاه کرد
محو من شده بود من جلوتر از اون رفتم پیش در پذیرایی خواستم برم بیرون که یکی منو از بازوم کشید.....
ادامه دارد......
دیدگاه ها (۱)

مرا باور کن پارت ۶:ریاء:خواستم برم بیرون که یکی منو از بازوم...

ای کاش اینجوری بود که به آسونی فراموش کرد زندگی رو

مشخصات آرین از رمان مرا باور کناسم:آرین مهدویسن:۳۰رنگ چشم:سب...

مرا باور کنپارت ۴:دلبر:تو اوج خواب نازنینم بودم که:دولت من.....

part 3طراحی برای انتقام

دلبری دلربا، عشق منی ای آقا، ای شَه بی‌سر به دلم عشق تو روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط