رفتی که برگردی وگرنه نمیدانی تا حالا چند بار

رَفتی که برگردی وَگرنه نمیدانی تا حالا چند بار
مُرده بودم
خجالت میکشم عاشقانه بنویسم حس میکنم
سِنُ و سالم دیگر به این حرفها نمیرود.

چند بار پُرسیدم حالت چطور است؟
یادم افتاد دیگر نوجوان نیستم که دِلهره
عاشقانه بگیرم.
و خلاصه اینکه هی روی کیبورد تلفنم
دستم می آید و میرود.
چقد زود گذشت روزهای سخت عبورِ ما.
.
.
دوسدارم برگردم میانِ دانشکدمان
قدم بزنم اما دلم نمی آید
(آدمِ دل نازکی هستم)
که از هر خاطره ای عبور کنم دلم میگیرد.
تند تند از تلخُ و شیرینِ گذشتها عبور
میکنم.
سین/ش)
#روزمرگی
دیدگاه ها (۱)

گاهی برایِ دیگران دلخوشی بساز دویدنُ و دویدنِ تنها بر...

نا اُمیدی مرگِ امّا آدمایِ روی خطِ صفرِ زیادی ...

به خَستگیهایت عادت نَکُن میبینی روزگار عادت نمیکُند و مدام...

صحنه,پارت یازدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط