{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part

با لبخند به سمت عمارت رفتم و با خپشحالی رقصیدم.. عالیه... کارش تموم_

یهو داغی توی دستم احساس کردم...

به دستم نگاه کردم... دستم پر از خون شده بود!
تیر خوردممم!!!؟؟؟؟ از کی..؟؟

برگشتم پشت سرم... همه ی افرادم خونین رو زمین افتاده بودن! زیر یک ثانیهه!؟؟؟؟

با عصبانیت دستمو مشت کردم... جئون توی حیاط... با چشمای ترسناک... چهره ای بی حس... بهم زل زد و تفنگش رو ب پایین گرفت...

زمزمه کردم... لعنت بهت...


ویو ا. ت

دستو پا زدم و جیغ زدم: ترووخدااااا دروو باز کنیدددددددد!!!!

خدمتکار با ناراحتی التماس کرد: بانووو لطفا اروم باشیدد!!

صدام گرفته بود... جای زنجیر ها روی دستم مونده بودن از بس تقلا کردم..
جیغ زدم: نههههه بیا دستامو باززز کننننننن دیر میشههه هاااااا

خدمتکار من من کرد: بانو... شرمندم!

و رفت و در رو... نبست!

توی چشمای اشکیم برقی زد و با خوشحالی دستامو کشیدم...
اگه دستامو بتونم باز کنم... درهم که بازههه!!!

دستمو کشیدم و تقلا کردم تا بازش کنم... دستم به خون افتاده بود!!!

در اوج ناامیدی...

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱)

:) خب... چیشد ک ب اینجا رسیدم... یهو به خودم اومدم... دیدم ه...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ذره ای ازش هم نخو...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part جیغ و داد و فریاد...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part به پنجره چشم دوخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط