{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه در نقاشی هایم یک چشم بود و یک ابرو ...

همیشه در نقاشی هایم یک چشم بود و یک ابرو ...
که هیچگاه جفت نشد..
وصورتی که نیمی از آن را موهایی بلند پوشانده بود..
ولبخندی کج و بی روح با نگاهی پراز تردید..
نمیدانم..
شاید همیشه این من بودم...
در نقش های من...
شاید این منه تنهای خویش بودم..
که بازبان بی زبانی تنهایی پنهان شده در لابلای موهای ژولیده 
خویش را بر دل کاغذی سفید به نمایش میگذاشتم..

چقدر تلخ است آدم به تنهایی خود اعتراف کند.
دیدگاه ها (۲)

خخخ

ذهن ما به یک قطعه زمین شباهت دارد.باید آن را بکاریم > با ای...

گـاهـی آنقـــــــــــــدردلمـــــــــــــهـــــــــــــــوای...

این روزها همه صداها برایم یکی شدهصدای تیک تاک ساعت...صدای ضر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط