{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه در نقاشی هایم یک چشم بود و یک ابرو ...

همیشه در نقاشی هایم یک چشم بود و یک ابرو ...
که هیچگاه جفت نشد..
وصورتی که نیمی از آن را موهایی بلند پوشانده بود..
ولبخندی کج و بی روح با نگاهی پراز تردید..
نمیدانم..
شاید همیشه این من بودم...
در نقش های من...
شاید این منه تنهای خویش بودم..
که بازبان بی زبانی تنهایی پنهان شده در لابلای موهای ژولیده 
خویش را بر دل کاغذی سفید به نمایش میگذاشتم..

چقدر تلخ است آدم به تنهایی خود اعتراف کند.
دیدگاه ها (۲)

نقاشی هایم…همیشه در نقاشی هایم یک چشم بود و یک ابرو که هیچگا...

در این چند صباح باقی مانده از عمرم میخواهم تنها باشم. دیگ...

قلب های شکسته پارت ۱۴کتابخانه - ساعت نه و نیم شبکتابخانه تق...

p:⁶⁹

تو مرا جان و جهانی؛ چه کنم جان و جهان را؟تو مرا گنج روانی؛ چ...

الهی، الهی، الهی من بمیرم،بمیرم که شاید بیایی دستات و بگیرم

💞🌼... چشم و دل دانی چه خواهند این حوالی؟ «بودنت را،، دیدنت ر...

#انرژی_مثبت #عاشقانه_ها #شعر_فارسی #اشعار_ناب #ترانه_اصیل #ک...

گریه نکن اون برنمیگرده(:💔#شهر_دور #جیهال#سینم_اونسال #اوزان_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط