در اين شهر مه آلوده منم تبعيدي و تنها
در اين شهر مه آلوده منم تبعيدي و تنها
عجين با درد و رنجم من گريزي نيست از غمها
غم غربت وجودم را احاطه کرده چون ماري
شدم فرزند تنهايي ز چشمم اشکها جاري
من آن محکوم معشوقم که محبوسم ز چشمانت
به پشت ميله هاي غم منم محتاج دستانت
مرا جرمي اگر باشد پرستش هاي تو بوده
هميشه زجر و آزارم نگاه سرد تو بوده
دل سردت نگار من شکنجه گاه من گشته
نگاه پوچ و بي مهرت ترحم گاه من گشته
کنون در کنج مژگانت به جرم عشق محکومم
دمادم انفرادي و هميشه غرق در خونم
شعر از خودم
عجين با درد و رنجم من گريزي نيست از غمها
غم غربت وجودم را احاطه کرده چون ماري
شدم فرزند تنهايي ز چشمم اشکها جاري
من آن محکوم معشوقم که محبوسم ز چشمانت
به پشت ميله هاي غم منم محتاج دستانت
مرا جرمي اگر باشد پرستش هاي تو بوده
هميشه زجر و آزارم نگاه سرد تو بوده
دل سردت نگار من شکنجه گاه من گشته
نگاه پوچ و بي مهرت ترحم گاه من گشته
کنون در کنج مژگانت به جرم عشق محکومم
دمادم انفرادي و هميشه غرق در خونم
شعر از خودم
- ۴۰۷
- ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط