{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²

آلیس توی حیاط خلوت پشت یتیم‌خونه، روی یه نیمکت چوبی کهنه نشسته بود و پاهاش رو توی هوا تکون می‌داد.

هوای خنک صبحگاهی می‌خورد به صورتش و موهای بلند و مشکیِ براقش رو توی باد تاب می‌داد. روی پوست سفید و شیشه‌ای‌ش، خط آفتاب افتاده بود و باعث می‌شد چشم‌های خاکستری‌ش شفاف‌تر و زیباتر از همیشه به نظر برسن. هر کسی از دور نگاهش می‌کرد، فکر می‌کرد با یه دختر کاملاً معصوم، آروم و آسیب‌پذیر طرفه؛ اما فقط خودش و اون دخترهای کتک‌خورده توی سالن می‌دونستن زیر این ظاهر کیوت و اندام ظریف، چه آدم لجباز و پرجرأتی قایم شده.

یک‌دفعه صدای قدم‌های محکم روی آسفالت حیاط پیچید. آلیس حتی زحمت نداد سرش رو بچرخونه. می‌دونست کار کیه.

سوپروایزر یتیم‌خونه، خانم پارک، با اون قیافه همیشه جدی و عینک ته استکانی‌ش بالا سرش سبز شد. دست‌هاش رو زده بود به کمرش و با عصبانیت نفس‌نفس می‌زد:
«آلیس! باز چه خاکی به سرت کردی؟ مینا میگه دستش رو دربردی! تو کی می‌خوای آدم بشی دختر؟ هفده سالت شده اما انگار نه انگار!»

آلیس آروم پاش رو از روی نیمکت برداشت، هندزفری رو از گوشش درآورد و با یه لبخند بی‌گناه زل زد به خانم پارک:
«ای بابا خانم پارک، چرا شلوغش می‌کنید؟ مینا فقط داشت حرکات کششی تمرین می‌کرد، یکم تعادلش رو از دست داد افتاد! من فقط خواستم کمکش کنم اصولی زمین بخوره که استخوناش نشکنه.»

خانم پارک حرصش دراومد و خواست داد بزنه: «تو... تو واقعاً بی‌حیایی! فکر کردی چون دفاع شخصی بلدی می‌تونی هر کاری دلت خواست بکنی؟»

آلیس از روی نیمکت بلند شد. اندام ظریفش باعث می‌شد قدش نسبت به بقیه متناسب‌تر به نظر برسه. رو به خانم پارک کرد، دست‌هاش رو گذاشت پشت کمرش و با همون لحن شیطونش گفت:
«خب وقتی بعضی‌ها یاد نگرفتن دست‌درازی نکنن، یکی باید بهشون یاد بده دیگه! در ضمن، مگه خودتون همیشه نمی‌گید توی این دنیا باید رو پای خودت بایستی؟ منم دارم تمرین می‌کنم.»

خانم پارک خواست دهن باز کنه و یه توبیخ مفصل نثارش کنه، اما همون لحظه صدای آژیر پیجر یتیم‌خونه از داخل ساختمان بلند شد و پشت سرش، یکی از مستخدم‌های یتیم‌خونه با عجله و نفس‌زنان خودش رو رسوند به حیاط.
مستخدم در حالی که سعی می‌کرد نفسش بالا بیاد، رو به خانم پارک و آلیس گفت:
«خانم پارک... خانم پارک! زود بیاین دفتر مدیر!»

خانم پارک اخم‌هاش رو کشید تو هم: «چی شده باز؟ مگه نمی‌بینی دارم با این دختر لجباز حساب‌کتاب می‌کنم؟»
مستخدم با چشم‌های گرد شده نگاهی به آلیس انداخت و بعد رو به خانم پارک گفت:
«نه... مسئله این نیست! یه ماشین شاسی‌بلند مشکی و گرون‌قیمت جلوی در پیاده شده... چند تا مرد کت‌وشلواری اومدن داخل. یکیشون با مدیر داره حرف میزنه و میگه اومده برای دیدن آلیس!»

آلیس جا خورد. ابروهاش رفت تو هم و چشم‌های خاکستری‌ش گرد شد. توی تمام این شش سال، بعد از تصادف پدر و مادرش، هیچ‌کس... مطلقاً هیچ‌کس سراغش نیومده بود. حتی یک فامیل دور هم نداشت که بخواد احوالش رو بپرسه.

خانم پارک با تعجب پرسید: «دیدن آلیس؟ کی هست حالا؟»
مستخدم سرش رو تکون داد و گفت: «نمیدونم، ولی قیافه‌شون خیلی جدیه. گفتن همین الان آلیس باید بره دفتر مدیر... یکی اومده دیدنش!»

آلیس زل زد به ساختمان اصلی. قلبش یه لحظه ناخودآگاه نامنظم زد، اما خیلی سریع قیافه بی‌تفاوت و بی‌خیالش رو پس گرفت. دست‌هاش رو کرد توی جیب سویشرتش و زمزمه کرد:
«دیدن من؟ جالبه... بریم ببینیم کی جرأت کرده سراغ من بیاد.»


ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۶)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹صبح تو...

سلام به همه‌ی دوست‌داران دنیای کلمات! ✨🦋من ویولا هستم و مدت‌...

سلام بچه ها اینشون یه نویسنده بینظیر هستند تازه فقط یه پارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط