part:32
part:32
هیونجین:با تو ام ات میگم چرا زود تر نگفتی (عصبی)
ات: ......
هیونجین:ات!
که هیونجین چشمای ات رو دنبال کرد که ببینه به چی زل زده که با صفحنه ای که دید مثل ات خوشکش زد
جیمین و رُزی!
جیمین دست چپش رو رو شونه ی رُزی انداخت بود و درحال حرف زدن با میرن و شوگا بودن که هیونجین عصبانیتش دو برابر شد و نتونست تحمل کنه و میخواست بره سمت جیمین و رُزی که ات دستشو میگیره که هیونجین برمیگرده سمت ات که همون موقع جیمین و رُزی و شوگا و میرن چشمون به ات و هیونجین میفته
هیونجین:دستمو ول کن (عصبی)
ات:ولت کنم تا بری خفشون کنی(کمی عصبی)
هیونجین: دقیقاً حالا ولم کن
ات:ولت نمیکنم .... قرار بود با فکر بریم جلو و نقشه داشته باشیم اینجوری بی فکر نمیشه کاری کرد،هیونجین یکم باخودش فکر کرد دید ات داره درست میگه،دستشو از دست ات کشید بیرون نفس حرصی بیرون داد و به سمت در دانشگاه راه افتاد و آن برگشت سمت مخالف که دید جیمین و رُزی و شوگا و میرن داشتن نگاهشون میکردن ،میرن اومد سمت ات
میرن:چی شده چرا داشتین دعوا میکردین؟
ات:ولش کن ... چیز مهمی نبود
میرن:هوموممم ... باشه پس بریم پیش بچها
ات:باشه
ویو ات:
داشتم میرفتم سمت جیمین و رُزی و شوگا که یکی مچ دستمو گرفت و برگشتم سمت مخالف دیدم هیونجین بود که به دفعه جلوم زانو زد ... داره چیکارمیکنه!(ادمین:ازش خواستگاری کننننن🥹)
هیونجین:با تو ام ات میگم چرا زود تر نگفتی (عصبی)
ات: ......
هیونجین:ات!
که هیونجین چشمای ات رو دنبال کرد که ببینه به چی زل زده که با صفحنه ای که دید مثل ات خوشکش زد
جیمین و رُزی!
جیمین دست چپش رو رو شونه ی رُزی انداخت بود و درحال حرف زدن با میرن و شوگا بودن که هیونجین عصبانیتش دو برابر شد و نتونست تحمل کنه و میخواست بره سمت جیمین و رُزی که ات دستشو میگیره که هیونجین برمیگرده سمت ات که همون موقع جیمین و رُزی و شوگا و میرن چشمون به ات و هیونجین میفته
هیونجین:دستمو ول کن (عصبی)
ات:ولت کنم تا بری خفشون کنی(کمی عصبی)
هیونجین: دقیقاً حالا ولم کن
ات:ولت نمیکنم .... قرار بود با فکر بریم جلو و نقشه داشته باشیم اینجوری بی فکر نمیشه کاری کرد،هیونجین یکم باخودش فکر کرد دید ات داره درست میگه،دستشو از دست ات کشید بیرون نفس حرصی بیرون داد و به سمت در دانشگاه راه افتاد و آن برگشت سمت مخالف که دید جیمین و رُزی و شوگا و میرن داشتن نگاهشون میکردن ،میرن اومد سمت ات
میرن:چی شده چرا داشتین دعوا میکردین؟
ات:ولش کن ... چیز مهمی نبود
میرن:هوموممم ... باشه پس بریم پیش بچها
ات:باشه
ویو ات:
داشتم میرفتم سمت جیمین و رُزی و شوگا که یکی مچ دستمو گرفت و برگشتم سمت مخالف دیدم هیونجین بود که به دفعه جلوم زانو زد ... داره چیکارمیکنه!(ادمین:ازش خواستگاری کننننن🥹)
- ۳۳
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط