من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم باور کن

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!
من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم.
کودکانه، ساده، روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم. آن لحظه که تو را به نام می نامیدم.
من برای گریستن نبود که خواندم. من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک...
دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم.
اما تو زیستن در لحظه ها را بیاموز رجعتی دیگر باید،
به حریم مهربانی گلهای نرم ابریشم به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی به باد صبح که بیدار می کند.
چه نرم، چه مهربان، چه دوست...
و دوست داشتن به همین سادگیست به همین پاکی و به همین بی آلایشی!
.
نادر_ابراهیمی
دیدگاه ها (۱۲)

در خــــودم ڪَه ڪَاہ احساس غریبی میڪنم...بامنے شاید ولــــی ...

همین کہ بہ هر بهانہ دلم تنڪـَِ توست....یعنی "عشق"...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ زنها دانه ها را کشف کردندگندم رانان را زنها در س...

هدیه عمو جونم از دبی 😍 چطوره لطفا نظر 🤗 🙈

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط