عشقدرنزدیکیقصر
#عشق_در_نزدیکی_قصر
#part_3
#Jeon_victor
#jeon_rina
"قصر زمستانی، سنپترزبورگ — شبی به افتخار ورود پرنسس الیزابت هریسون"
تالار بزرگ قصر، آن شب، غرق در نور بود. چلچراغهای بلورین از سقفهای بلند آویزان بودند و شعلهی هزاران شمع، بر دیوارهای زراندود و آینههای قدی میلرزید. صدای موسیقی آرام ارکستر در فضا میپیچید و اشرافزادگان روس و مهمانان انگلیسی، با جامهای درخشان در دست، در میان شکوه و تجمل تالار رفتوآمد میکردند. همهچیز بوی جشن میداد؛ جشنی برای ورود دختری که قرار بود بهزودی عروس این قصر شود.
وقتی نام **پرنسس الیزابت هریسون** با صدای بلند اعلام شد، نگاهها یکباره به سوی درهای بزرگ تالار چرخید.
الیزابت، با پیراهنی از ابریشم آبیِ روشن و گردنبندی از مرواریدهای سفید، آرام قدم به درون گذاشت. چهرهاش نجیب و متین بود؛ نه از آن زیباییهای پرهیاهو، بلکه از آن جنس آرام و سردی که آدم را وادار میکرد دوباره نگاه کند. پشت سر او، خانوادهاش با وقاری اشرافی وارد شدند.
در سوی دیگر تالار، **کیم تهیونگ** ایستاده بود؛ شاهزادهای که ردای رسمی تیرهرنگش بر قامت بلندش نشسته بود و نگاهش، برخلاف لبخند ملایمی که بر لب داشت، چیزی از خستگی پنهان نمیکرد. وقتی الیزابت به او نزدیک شد، برای نخستینبار چشمانشان در سکوتی کوتاه به هم رسید.
تهیونگ دست او را گرفت و با احترام خم شد.
— «به قصر ما خوش آمدید، پرنسس.»
الیزابت با صدایی آرام و تربیتشده پاسخ داد:
— «از مهماننوازی شما سپاسگزارم، اعلیحضرت.»
صدایش نرم بود و در آن، اثری از غرور آزاردهنده دیده نمیشد. تهیونگ، بیآنکه بخواهد، متوجه شد که از رفتار او بدش نیامده است. الیزابت دستکم شبیه آن تصویری نبود که در ذهنش از یک عروس تحمیلی ساخته بود؛ نه سرد و متکبر، نه سبک و پرادعا. تنها کمی غمگین به نظر میرسید... و شاید همین غم، او را انسانیتر میکرد.
اندکی بعد، نخستین رقص رسمی آغاز شد.
تهیونگ طبق آداب دربار، الیزابت را برای رقص همراهی کرد. دست الیزابت در دستان او اندکی سرد بود، اما حرکاتش حسابشده و آرام بودند. هیچکدام در آغاز چیزی نگفتند. فقط صدای موسیقی بود و قدمهایی که روی سنگ مرمر صیقلی تالار میلغزیدند.
الیزابت سرانجام آهسته گفت:
— «فکر میکنم برای هر دوی ما، این شب، بیشتر شبیه یک نمایش است تا جشن.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
در آن یک جمله، صراحتی بود که انتظارش را نداشت.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
— «شاید شما از بسیاری از حاضران صادقتر باشید، پرنسس.»
الیزابت چیزی نگفت، اما در چشمانش برق محوی نشست؛ برقی از فهمیدهشدن.
اما در میان آن جمع پرزرقوبرق، نگاه تهیونگ ناگهان به چهرهای آشنا گره خورد.
**اگاتا ایوانف**.
او در گوشهای از تالار، در میان جمعی از بانوان اشراف ایستاده بود؛ با لباسی از مخمل شرابیرنگ و جواهراتی ظریف که بر سپیدی گردنش میدرخشیدند. زیباییاش از آن نوعی بود که فریاد نمیزد، اما خاموش هم نمیماند. کافی بود یکبار دیده شود تا دیگر از ذهن پاک نشود. اگاتا آرام ایستاده بود، نجیب و باشکوه، اما تهیونگ میدانست پشت آن چهرهی ساکت، چه طوفانی پنهان است.
چند ساعت بعد، میان رفتوآمد مهمانان و ازدحام خدمتکاران، سرانجام فرصتی کوتاه پیدا شد.
در راهرویی نیمهتاریک پشت تالار، جایی دور از چشم دیگران، تهیونگ و اگاتا روبهروی هم ایستادند.
برای لحظهای، هیچکدام حرفی نزدند.
فاصلهشان کم بود؛ آنقدر کم که تهیونگ میتوانست لرزش نفسهای اگاتا را حس کند.
اگاتا نخستین کسی بود که سکوت را شکست....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 90
کامنت: 30
بازنشر: 20
#part_3
#Jeon_victor
#jeon_rina
"قصر زمستانی، سنپترزبورگ — شبی به افتخار ورود پرنسس الیزابت هریسون"
تالار بزرگ قصر، آن شب، غرق در نور بود. چلچراغهای بلورین از سقفهای بلند آویزان بودند و شعلهی هزاران شمع، بر دیوارهای زراندود و آینههای قدی میلرزید. صدای موسیقی آرام ارکستر در فضا میپیچید و اشرافزادگان روس و مهمانان انگلیسی، با جامهای درخشان در دست، در میان شکوه و تجمل تالار رفتوآمد میکردند. همهچیز بوی جشن میداد؛ جشنی برای ورود دختری که قرار بود بهزودی عروس این قصر شود.
وقتی نام **پرنسس الیزابت هریسون** با صدای بلند اعلام شد، نگاهها یکباره به سوی درهای بزرگ تالار چرخید.
الیزابت، با پیراهنی از ابریشم آبیِ روشن و گردنبندی از مرواریدهای سفید، آرام قدم به درون گذاشت. چهرهاش نجیب و متین بود؛ نه از آن زیباییهای پرهیاهو، بلکه از آن جنس آرام و سردی که آدم را وادار میکرد دوباره نگاه کند. پشت سر او، خانوادهاش با وقاری اشرافی وارد شدند.
در سوی دیگر تالار، **کیم تهیونگ** ایستاده بود؛ شاهزادهای که ردای رسمی تیرهرنگش بر قامت بلندش نشسته بود و نگاهش، برخلاف لبخند ملایمی که بر لب داشت، چیزی از خستگی پنهان نمیکرد. وقتی الیزابت به او نزدیک شد، برای نخستینبار چشمانشان در سکوتی کوتاه به هم رسید.
تهیونگ دست او را گرفت و با احترام خم شد.
— «به قصر ما خوش آمدید، پرنسس.»
الیزابت با صدایی آرام و تربیتشده پاسخ داد:
— «از مهماننوازی شما سپاسگزارم، اعلیحضرت.»
صدایش نرم بود و در آن، اثری از غرور آزاردهنده دیده نمیشد. تهیونگ، بیآنکه بخواهد، متوجه شد که از رفتار او بدش نیامده است. الیزابت دستکم شبیه آن تصویری نبود که در ذهنش از یک عروس تحمیلی ساخته بود؛ نه سرد و متکبر، نه سبک و پرادعا. تنها کمی غمگین به نظر میرسید... و شاید همین غم، او را انسانیتر میکرد.
اندکی بعد، نخستین رقص رسمی آغاز شد.
تهیونگ طبق آداب دربار، الیزابت را برای رقص همراهی کرد. دست الیزابت در دستان او اندکی سرد بود، اما حرکاتش حسابشده و آرام بودند. هیچکدام در آغاز چیزی نگفتند. فقط صدای موسیقی بود و قدمهایی که روی سنگ مرمر صیقلی تالار میلغزیدند.
الیزابت سرانجام آهسته گفت:
— «فکر میکنم برای هر دوی ما، این شب، بیشتر شبیه یک نمایش است تا جشن.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
در آن یک جمله، صراحتی بود که انتظارش را نداشت.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
— «شاید شما از بسیاری از حاضران صادقتر باشید، پرنسس.»
الیزابت چیزی نگفت، اما در چشمانش برق محوی نشست؛ برقی از فهمیدهشدن.
اما در میان آن جمع پرزرقوبرق، نگاه تهیونگ ناگهان به چهرهای آشنا گره خورد.
**اگاتا ایوانف**.
او در گوشهای از تالار، در میان جمعی از بانوان اشراف ایستاده بود؛ با لباسی از مخمل شرابیرنگ و جواهراتی ظریف که بر سپیدی گردنش میدرخشیدند. زیباییاش از آن نوعی بود که فریاد نمیزد، اما خاموش هم نمیماند. کافی بود یکبار دیده شود تا دیگر از ذهن پاک نشود. اگاتا آرام ایستاده بود، نجیب و باشکوه، اما تهیونگ میدانست پشت آن چهرهی ساکت، چه طوفانی پنهان است.
چند ساعت بعد، میان رفتوآمد مهمانان و ازدحام خدمتکاران، سرانجام فرصتی کوتاه پیدا شد.
در راهرویی نیمهتاریک پشت تالار، جایی دور از چشم دیگران، تهیونگ و اگاتا روبهروی هم ایستادند.
برای لحظهای، هیچکدام حرفی نزدند.
فاصلهشان کم بود؛ آنقدر کم که تهیونگ میتوانست لرزش نفسهای اگاتا را حس کند.
اگاتا نخستین کسی بود که سکوت را شکست....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 90
کامنت: 30
بازنشر: 20
- ۴.۱k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط