گفتی «سلام». دلم می‌خواست زودتر سلام کنی. چند سال؟ نمی‌دا

گفتی «سلام». دلم می‌خواست زودتر سلام کنی. چند سال؟ نمی‌دانم. شاید هجده سال زودتر. اعداد وقیحانه جمع‌وجور اند. به جای آنهمه سال، عصر، شب، پیاده رو، چای، سرما، آنهمه انتظار، به جای همه‌ی اینها می‌گوییم: هجده.

گفتم «سلام». گفتی «حالت چطور است؟» می‌توانستم تمام سوال‌های بعد را تا «خوشحال شدم از دیدنت» و «سلامت باشی، خدانگهدار» حدس بزنم. گفتم «خوبم». خوب نبودم. خوبم یعنی نمی‌خواهم از حالم چیزی بدانی. همیشه همین‌طور است. مگر می‌شود کسی خوب باشد؟ نمی‌خواستیم حرف بزنیم اما چیزی بین ما ادامه می‌داد. شاید ادب. آخرین تارِ پیوند بین دو انسان، حقیرترین بهانه برای معاشرت. گفتم «تو ‌خوبی؟» گفتی «بد نیستم»، این یعنی «بپرس چرا خوب نیستم»
چرا نپرسیدم؟ چرا نپرسیدم؟
#معین_دهاز
دیدگاه ها (۲)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش دوم_"بهشون گفتم برن تا بت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

وقتی این حرامزاده نجس در سازمان ملل پیجر را بالا گرفت

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش اول_چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كسهيچ‌گاه...

«جاده»...«راه رفتن»...شاید یکی از بهترین تسکین‌های آدم همین ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط