{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که

حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت ؟ طبیب گفت : به میدان شهر برو ، آنجا دلقکی هست آن قدر می خنداندت تا غمت از یاد برود ، مرد لبخندی زد و گفت من همان دلقکم . . .!!
دیدگاه ها (۱)

جواب طلاگلزار به دنیا جهان بخت

گل من...

دیـشـب بـرگشـت :) رو بــہ روم ایـسـتاد خـندید خـندیدم سیـگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط