{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( پارت ۱۳)

( پارت ۱۳)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

باکوگو تو خواب:امممم.... هی.. هیکاری... ما.. مال منه.... دکوی... احمق

*هیکاری خیییلی خجالت میکشه و سعی میکنه که صدای باکوگو رو نشنوه*

باکوگو تو خواب:م.... من با اوهیمه سامام ازدواج.... ازدواج.... میکنم دکو

*باکوگو یهو از خواب پرید دید هیکاری داره کاراشو انجام میده*

+ هیکاری جون اگه... اگه بخوای بیام کمکت

-( با خجالت )ممنونم اره بیا

*باکوگو یهو جدی شد و رفت کنار هیکاری نشست، دید هیکاری لباسای باکوگو

رو جمع کرده و مال خودش مونده*

+بزار اینارو باهم بزاریم

-ممنونم

*باکوگو داشت لباس هارو از توی چمدون برمیداشت که یهووقتی میخواست

اونیکی لباس رو برداره دید...... *

ببخشید حوصله نداشتم یکم کوتاه شده

باکوگو:هوییی نویسنده نفله

نویسنده:چیه! چی میگی؟

باکوگو:یعنی چی حوصله ندارم و اینا هرچه زودتر منو هیکاری رو به هم برسون

نویسنده:چشم کاچان حتما انشالله دو سه پارت بعد

باکوگو:باشه، آ... آفرین بچه خوب
دیدگاه ها (۸)

خودم ساختم

درخواستی

کپی به شدت ممنوع ❌❌❌❌

سناریو ازدواج اجباری پارت ۲

سناریو ازدواج اجباری پارت۳

عکسو عوض کردم. خوبه؟ ☺️پارت چهاردهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط