{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...
دوست داشتنم به چشمش نمی آمد
صبح چشمانم را به یادش باز میکردم و
شب روی هم میگذاشتم
گاهی میشد ساعتها مینشستم پشتِ میز کافه و
از دور،تمامِ حرکاتش را زیرِ نظر میگرفتم
میخندید،میخندیدم
اخم میکرد،درهم میرفتم...
بالاخره یک روز دوست داشتنم را جمع کردم
تمام قد روبه رویش ایستادم و
یکجا به پایش ریختم!
جوابِ من "مرسی" نبود...اما شنیدم!
جوابِ من "پوزخند" نبود...اما دیدم!
آنجا بود که فهمیدم چرا دور بودن های نزدیک را بیشتر دوست دارم...
دیدگاه ها (۱)

چقدر حس میکنم تنهام!

تنهایی رو فقط تو شلوغی میشه حس کرد!

به ی مرحله از زندگی میرسی ک دیگ واسه هیچ کدوم از ارزو هات نم...

تا حالا مست کردی گریه کنی سیگار بکشی!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط