...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁰
بعد از اون بوسه، انگار جوّ خونه عوض شده بود. دیگه اون سنگینی و استرس قبل رو نداشت. تهیونگ هنوز کنارم نشسته بود و دستم رو ول نمیکرد.
تهیونگ: گشنهت نیست؟ از وقتی اومدم هیچی نخوردی.
به ساعت نگاه کردم، از وقت شام گذشته بود.
ا/ت: واقعاً اصلاً حواسم به ساعت نبود. ولی آره، الان که گفتی حس میکنم یه کم گشنمه.
تهیونگ لبخند زد و از جاش بلند شد.
تهیونگ: خب، آشپزخونهت کجاست؟ ببینم چی داری.
با تعجب نگاش کردم.
ا/ت: میخوای آشپزی کنی؟ تو؟
خندید و رفت سمت آشپزخونه.
تهیونگ: آره مگه چیه؟ فکر کردی فقط بلدم بخونم؟ بیا ببین چیکار میکنم.
دنبالش رفتم. یخچال رو باز کرد و یه نگاهی انداخت.
تهیونگ: ای بابا، ا/ت… تو کلاً هیچی توی این یخچال نداری که! فقط دوتا تخممرغ و یه ذره پنیر؟
خجالت کشیدم و موهام رو پشت گوشم زدم.
ا/ت: خب… این چند روز همش درگیر پروژههای دانشگاه بودم، وقت نکردم برم خرید. طراحی گرافیک واقعاً وقت آدم رو میگیره.
تهیونگ برگشت و با مهربونی نگام کرد.
تهیونگ: باشه، اشکال نداره. خودم درستش میکنم. فعلاً با همینا یه چیزی سرهم میکنیم، فردا با هم میریم خرید.
همینطور که داشت تخممرغها رو درست میکرد، منم روی صندلی نشستم و بهش نگاه کردم. باورم نمیشد یکی از معروفترین خوانندههای دنیا الان توی آشپزخونه منه و داره برام املت درست میکنه.
ا/ت: تهیونگ؟
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: خیلی عجیبه…
تهیونگ: چی عجیبه؟
ا/ت: اینکه تو اینجایی. با اینکه گفتی قبلاً همدیگه رو میشناختیم، ولی واسه منی که هیچی یادم نمیاد، هنوز مثل یه معجزهست که یهو اومدی توی زندگیم.
تهیونگ گاز رو خاموش کرد و تابه رو گذاشت روی میز. اومد روبروم نشست.
تهیونگ: واسه منم عجیبه ا/ت. سه سال فکر میکردم دیگه ندارمت. الان که اینجایی، حس میکنم دوباره دارم نفس میکشم. پس اصلاً بهش فکر نکن که چرا یا چطوری. فقط خوشحال باش.
لبخند زدم و شروع کردیم به غذا خوردن. با اینکه یه چیز خیلی ساده بود، ولی بهم خیلی چسبید. وسط غذا خوردن، چشمش افتاد به لپتاپم که گوشه اتاق باز بود.
تهیونگ: اون پروژهایه که گفتی؟
ا/ت: آره، باید یه پوستر طراحی کنم ولی اصلاً ایده ندارم.
تهیونگ بلند شد و رفت سمت لپتاپ.
تهیونگ: بذار ببینم… شاید بتونم کمکت کنم. من از هنر خوشم میاد.
رفتم کنارش. چندتا از طرحهای نیمهکارهم رو بهش نشون دادم. اونم با دقت نگاه میکرد و نظر میداد.
تهیونگ: این رنگیه که اینجا زدی خیلی قشنگه، ولی اگه یه کم تیرهترش کنی حس بهتری میده.
ا/ت: راست میگی… اصلاً به ذهنم نرسیده بود
ادامه کامنت
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁰
بعد از اون بوسه، انگار جوّ خونه عوض شده بود. دیگه اون سنگینی و استرس قبل رو نداشت. تهیونگ هنوز کنارم نشسته بود و دستم رو ول نمیکرد.
تهیونگ: گشنهت نیست؟ از وقتی اومدم هیچی نخوردی.
به ساعت نگاه کردم، از وقت شام گذشته بود.
ا/ت: واقعاً اصلاً حواسم به ساعت نبود. ولی آره، الان که گفتی حس میکنم یه کم گشنمه.
تهیونگ لبخند زد و از جاش بلند شد.
تهیونگ: خب، آشپزخونهت کجاست؟ ببینم چی داری.
با تعجب نگاش کردم.
ا/ت: میخوای آشپزی کنی؟ تو؟
خندید و رفت سمت آشپزخونه.
تهیونگ: آره مگه چیه؟ فکر کردی فقط بلدم بخونم؟ بیا ببین چیکار میکنم.
دنبالش رفتم. یخچال رو باز کرد و یه نگاهی انداخت.
تهیونگ: ای بابا، ا/ت… تو کلاً هیچی توی این یخچال نداری که! فقط دوتا تخممرغ و یه ذره پنیر؟
خجالت کشیدم و موهام رو پشت گوشم زدم.
ا/ت: خب… این چند روز همش درگیر پروژههای دانشگاه بودم، وقت نکردم برم خرید. طراحی گرافیک واقعاً وقت آدم رو میگیره.
تهیونگ برگشت و با مهربونی نگام کرد.
تهیونگ: باشه، اشکال نداره. خودم درستش میکنم. فعلاً با همینا یه چیزی سرهم میکنیم، فردا با هم میریم خرید.
همینطور که داشت تخممرغها رو درست میکرد، منم روی صندلی نشستم و بهش نگاه کردم. باورم نمیشد یکی از معروفترین خوانندههای دنیا الان توی آشپزخونه منه و داره برام املت درست میکنه.
ا/ت: تهیونگ؟
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: خیلی عجیبه…
تهیونگ: چی عجیبه؟
ا/ت: اینکه تو اینجایی. با اینکه گفتی قبلاً همدیگه رو میشناختیم، ولی واسه منی که هیچی یادم نمیاد، هنوز مثل یه معجزهست که یهو اومدی توی زندگیم.
تهیونگ گاز رو خاموش کرد و تابه رو گذاشت روی میز. اومد روبروم نشست.
تهیونگ: واسه منم عجیبه ا/ت. سه سال فکر میکردم دیگه ندارمت. الان که اینجایی، حس میکنم دوباره دارم نفس میکشم. پس اصلاً بهش فکر نکن که چرا یا چطوری. فقط خوشحال باش.
لبخند زدم و شروع کردیم به غذا خوردن. با اینکه یه چیز خیلی ساده بود، ولی بهم خیلی چسبید. وسط غذا خوردن، چشمش افتاد به لپتاپم که گوشه اتاق باز بود.
تهیونگ: اون پروژهایه که گفتی؟
ا/ت: آره، باید یه پوستر طراحی کنم ولی اصلاً ایده ندارم.
تهیونگ بلند شد و رفت سمت لپتاپ.
تهیونگ: بذار ببینم… شاید بتونم کمکت کنم. من از هنر خوشم میاد.
رفتم کنارش. چندتا از طرحهای نیمهکارهم رو بهش نشون دادم. اونم با دقت نگاه میکرد و نظر میداد.
تهیونگ: این رنگیه که اینجا زدی خیلی قشنگه، ولی اگه یه کم تیرهترش کنی حس بهتری میده.
ا/ت: راست میگی… اصلاً به ذهنم نرسیده بود
ادامه کامنت
- ۱۱۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط