{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت29
توی دفتر بودن و منتظر بودن تا رئیس حرف بزنه
«خب همتون اینجا جمع شدین تا من بهتون چندتا خبرو بدم»
به چویا نگاه کرد
«چویا تو هنوز زیادی بچه ای تا نامزد کنی و دیگه حدودا باید هجده سالت باشه و از یه طرفم ماریا هنوز بچس و اونم نمیتونه باهات نامزد کنه و ازدواج کنه و راستی دازای»
+بله
«توهم باید ازدواج کنی اونم با یه مرد که بیست سال از خودت بزرگتره
+چ...چی ولی رئیس من هنوز چهارده سالمه
«میدونم سره همین پنج سال میره به یه ماموریت خارج از کشور توی کشور آلمان»
+چ..چی
«دازای لازمه دوبار بهت بگم؟»
+نه لازم نیست فقط یه سوال
«چی؟»
+کی باید برم؟
«همین امشب»
_چی میگی بابا علاوه بر اینکه باید با یه نفر ازدواج کنه که از خودش بزرگتره که هیچ باید پنج سال بره یه کشور دیگه هیچ باید همین امشب بره
همه ی اینارو با داد میگفت ولی انگار برای کسی مهم نبود به خصوص پدرش
«چطور چویا مگه خبریه»
_آره خب امروز تولده دازایه و همه براش جشن گرفتن برای امشب
«خب که چی امشب باید حتما بره اهمیتی هم نداره که امروز چه روزیه حالاهم برید مرخصید»
از اتاق پدر چویا بیرون رفتن و رفتن توی اتاق چویا
چویا تا وارد اتاق شد کل اتاقو به هم ریخت
+چویا آروم باش بسه
به دازای نگاه کرد و سمتش هجوم برد و محکم و خشن بوسید
ازش جدا شد و محکم بغلش کرد
_دازای من بدون تو چیکارکنم اونم پنج سال ها به من بگو چیکارکنم
به آرومی دستشو لای موهاش برد و گفت....
دیدگاه ها (۳۹)

سلام بچه هایکی دوباره منو گزارش کردهاین آخرین پیجیه ک میزنم ...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط