بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ¹⁶
وارد حیاط یه عمارت بزرگ و دارکی شدن. بعد از پیاده شدن جسیکا به اطراف نگاهی کرد و تمام ماشین های گران قیمت و لوکسی رو دید.
+مثل اینکه خیلی شلوغه..
تهیونگ با جدیت کنار جسیکا ایستاد.
_بله شلوغه.. قبل از رفتن چند تا چیز مهم رو بزار بهت بگم. اون داخل ادمای زیادی هست که قطعا کسایی ام هستن که عوضی و هیز باشن. پس فقط کنارم باش و تنهایی جایی نرو و به چرت و پرت های بقیه توجهی نکن.. کافیه به خودم بگی تا حسابشونو برسم.. باشه؟
اروم سرشو تکون داد. مچ دست دخترک رو گرفت و اروم دور بازوی خودش حلقه کرد.
_همینقدر نزدیکم باش..
و قدم هاشو برداشت.. تموم بادیگارد های کنار در اصلی عمارت جلو تهیونگ سر هاشونو خم کردند. کمی بعد صدای تق تق پاشنه های جسیکا به دلیل سر و صدای داخل، کمتر شد.
همه ی میهمانان داخل سالن، مافیا بودند. بعضی تنها و بعضی همراه با دوست دختراشون. بوی سیگار و الکل همه جارو فرا گرفته بود. جسیکا با تعجب به اطرافش که پر از آدمای دارکی بود نگاه میکرد. یاد لحظه های بد زندگیش افتاد.. خاطرات سیاهی که ذهنشو فرا گرفت.. زمان هایی که داخل کلاب بود همچین صحنه ها، صداهای خنده، گپ زدن ها و... داخل ذهنش مرور شد. شباهت زیادی داشتن.. کمی بعد با صدای تهیونگ به خودش اومد. کنار یک میز بزرگ شیشه ای، مبل های چرمی قرار داشت که جسیکا هم کنار تهیونگ نشست. کم کم رفقای او دور میز جمع شدند و شروع به گپ زدن کردند. دخترک کمی معذب شده بود و همش سرش پایین بود. تهیونگ با لیوان مشروب به دست سمت او برگشت.
_چه نوشیدنی ای میخوای؟ آب پرتقال یا..
+همون آب پرتقال..
به خدمه اشاره کرد که سریع یه لیوان آب پرتقال به او داد. کمی نوشید و به پشت تکیه داد. یهو یکی از رفقای تهیونگ کنار میز نشست و پکی از سیگارش زد و با یه حالت ترکیبی از جدیت و خماری به دخترک نگاه کرد.
م«خب؟ مستر کیم این دختر خانوم زیبا رو به ما معرفی نمیکنه؟
لب پایینشو لیسید و به دخترش خیره شد.
_جسیکا.. دختر منه
م«دخترت؟ تو کی زن گرفتی که برات دختر زائید؟
همگی خندیدن، اما تهیونگ با جدیت روبه همشون برگشت.
_ابله ها...سرپرستشم
م«اوه بنازم.. خوشگل ترینشونو انتخاب کردی ایول
_خفه شو مکس و دست از این شوخی های بی مزه ات بردار..
جسیکا تموم این مدت ساکت بود، سرش پایین بود و اب پرتقالشو میخورد. اما ذهنش درگیر بود.. از این فضا خوشش نیومده بود و رفته رفته کلافه تر میشد. با دود سیگار هایی که رو هوا بودن سرفه کرد و روبه تهیونگ برگشت.
+من میرم حیاط یکم هوا بخورم..
_نه نرو
+فضای اینجا اذیتم میکنه خب..
با یه لحن بشدت ناراضی ای گفت.
پسرک آهی کشید و یه قلوب از مشروبش نوشید.
_زود برگرد...
سرشو تکون داد و رفت حیاط. روی سنگ های کف حیاط راه رفت و روی تابی نشست. حیاط خلوت بود.
هوا نسبت به قبل سردتر شده بود و باد سوزناکی طرف او وزید. دست به سینه شد و کمی تو خودش جمع شد.
آخه اینجا ام شد مهمونی؟ حالم از آدمای داخلش با اینکه نمیشناسمشون بهم میخوره... فک نمیکردم بابایی همچین رفیقایی داشته باشه.. خیلی شبیه مافیا ها ان.. هم استایلشون هم قیافه هاشون.. پدر هنوزم با اون دوستی که بهم گفت اینجا مال اونه رو بهم معرفی نکرده...
/بچه ها جسیکا هنوز نمیدونه که تهیونگ مافیاعه/
گاهی اوقات با خودم میگم یعنی اعتماد کردن به تهیونگ درست بوده؟... درسته گفتن این حرفا اشتباهه و حدود ۴ ماه از اینکه اون منو به سرپرستی گرفته گذشته.. ولی من تازگیا دارم اونو میشناسم. قبلا از روی ناچاری باهاش رفتم بدون اینکه به نتیجه یا چیز دیگه ای فکر کنم. اون آدم مهربون و جذابیه اما این مهمونی هایی که میاد.. دیر اومدناش.. سرکاری که بهم نمیگه کارش چیه.. اصلا همون خرپول بودنش.. زمان هایی که تو کلاب دیدمش.. اون دختر باز نیست اما یکمی ترسناکه..
وای چی دارم میگم؟ فک کنم زیادی دیگه سردم شده. ولی اگه حرفام منطقی باشه چی؟.. تا حالا ازش هیچ سوالی نپرسیدم و یا اگرم بعضی چیزا رو پرسیدم اون پیچونده یا کلا جوابی نداده.. فک کنم وقتشه که کمی عاقل تر رفتار کنم.. چقد سرد شد هوا وویییی...
که یهو یه گرمای عجیبی حس کردم. از پشت یه نفر کت بزرگ و گرمی رو روی شانه هام انداخت. تعجب کردم و اولش فک کردم بابایی باشه، اما وقتی برگشتم پشت با یه پسر قد بلند و مو مشکیه ای برخورد کردم... ته اعماق چشماش مهربونیه خاصی موج میزد..
چرا اینجا نشستی؟ سرما میخوری احمق..
چند بار پلک زدم و نمیدونستم چی بگم که اومد کنارم نشست.. یکم جمع شدم و سریع بلند شدم اما مچ دستمو گرفت.
×هی کجا؟ صبر کن نرو قرار نیست که بخورمت!
+من باید برگردم داخل..
×گفتم صبر کن دیگه
منو سمت خودش کشید و کنارش دوباره نشوند.
×چرا انقد یهو هول شدی تو دختر؟ مگه لولو دیدی؟ نترس کاریت ندارم..
ᴘ¹⁶
وارد حیاط یه عمارت بزرگ و دارکی شدن. بعد از پیاده شدن جسیکا به اطراف نگاهی کرد و تمام ماشین های گران قیمت و لوکسی رو دید.
+مثل اینکه خیلی شلوغه..
تهیونگ با جدیت کنار جسیکا ایستاد.
_بله شلوغه.. قبل از رفتن چند تا چیز مهم رو بزار بهت بگم. اون داخل ادمای زیادی هست که قطعا کسایی ام هستن که عوضی و هیز باشن. پس فقط کنارم باش و تنهایی جایی نرو و به چرت و پرت های بقیه توجهی نکن.. کافیه به خودم بگی تا حسابشونو برسم.. باشه؟
اروم سرشو تکون داد. مچ دست دخترک رو گرفت و اروم دور بازوی خودش حلقه کرد.
_همینقدر نزدیکم باش..
و قدم هاشو برداشت.. تموم بادیگارد های کنار در اصلی عمارت جلو تهیونگ سر هاشونو خم کردند. کمی بعد صدای تق تق پاشنه های جسیکا به دلیل سر و صدای داخل، کمتر شد.
همه ی میهمانان داخل سالن، مافیا بودند. بعضی تنها و بعضی همراه با دوست دختراشون. بوی سیگار و الکل همه جارو فرا گرفته بود. جسیکا با تعجب به اطرافش که پر از آدمای دارکی بود نگاه میکرد. یاد لحظه های بد زندگیش افتاد.. خاطرات سیاهی که ذهنشو فرا گرفت.. زمان هایی که داخل کلاب بود همچین صحنه ها، صداهای خنده، گپ زدن ها و... داخل ذهنش مرور شد. شباهت زیادی داشتن.. کمی بعد با صدای تهیونگ به خودش اومد. کنار یک میز بزرگ شیشه ای، مبل های چرمی قرار داشت که جسیکا هم کنار تهیونگ نشست. کم کم رفقای او دور میز جمع شدند و شروع به گپ زدن کردند. دخترک کمی معذب شده بود و همش سرش پایین بود. تهیونگ با لیوان مشروب به دست سمت او برگشت.
_چه نوشیدنی ای میخوای؟ آب پرتقال یا..
+همون آب پرتقال..
به خدمه اشاره کرد که سریع یه لیوان آب پرتقال به او داد. کمی نوشید و به پشت تکیه داد. یهو یکی از رفقای تهیونگ کنار میز نشست و پکی از سیگارش زد و با یه حالت ترکیبی از جدیت و خماری به دخترک نگاه کرد.
م«خب؟ مستر کیم این دختر خانوم زیبا رو به ما معرفی نمیکنه؟
لب پایینشو لیسید و به دخترش خیره شد.
_جسیکا.. دختر منه
م«دخترت؟ تو کی زن گرفتی که برات دختر زائید؟
همگی خندیدن، اما تهیونگ با جدیت روبه همشون برگشت.
_ابله ها...سرپرستشم
م«اوه بنازم.. خوشگل ترینشونو انتخاب کردی ایول
_خفه شو مکس و دست از این شوخی های بی مزه ات بردار..
جسیکا تموم این مدت ساکت بود، سرش پایین بود و اب پرتقالشو میخورد. اما ذهنش درگیر بود.. از این فضا خوشش نیومده بود و رفته رفته کلافه تر میشد. با دود سیگار هایی که رو هوا بودن سرفه کرد و روبه تهیونگ برگشت.
+من میرم حیاط یکم هوا بخورم..
_نه نرو
+فضای اینجا اذیتم میکنه خب..
با یه لحن بشدت ناراضی ای گفت.
پسرک آهی کشید و یه قلوب از مشروبش نوشید.
_زود برگرد...
سرشو تکون داد و رفت حیاط. روی سنگ های کف حیاط راه رفت و روی تابی نشست. حیاط خلوت بود.
هوا نسبت به قبل سردتر شده بود و باد سوزناکی طرف او وزید. دست به سینه شد و کمی تو خودش جمع شد.
آخه اینجا ام شد مهمونی؟ حالم از آدمای داخلش با اینکه نمیشناسمشون بهم میخوره... فک نمیکردم بابایی همچین رفیقایی داشته باشه.. خیلی شبیه مافیا ها ان.. هم استایلشون هم قیافه هاشون.. پدر هنوزم با اون دوستی که بهم گفت اینجا مال اونه رو بهم معرفی نکرده...
/بچه ها جسیکا هنوز نمیدونه که تهیونگ مافیاعه/
گاهی اوقات با خودم میگم یعنی اعتماد کردن به تهیونگ درست بوده؟... درسته گفتن این حرفا اشتباهه و حدود ۴ ماه از اینکه اون منو به سرپرستی گرفته گذشته.. ولی من تازگیا دارم اونو میشناسم. قبلا از روی ناچاری باهاش رفتم بدون اینکه به نتیجه یا چیز دیگه ای فکر کنم. اون آدم مهربون و جذابیه اما این مهمونی هایی که میاد.. دیر اومدناش.. سرکاری که بهم نمیگه کارش چیه.. اصلا همون خرپول بودنش.. زمان هایی که تو کلاب دیدمش.. اون دختر باز نیست اما یکمی ترسناکه..
وای چی دارم میگم؟ فک کنم زیادی دیگه سردم شده. ولی اگه حرفام منطقی باشه چی؟.. تا حالا ازش هیچ سوالی نپرسیدم و یا اگرم بعضی چیزا رو پرسیدم اون پیچونده یا کلا جوابی نداده.. فک کنم وقتشه که کمی عاقل تر رفتار کنم.. چقد سرد شد هوا وویییی...
که یهو یه گرمای عجیبی حس کردم. از پشت یه نفر کت بزرگ و گرمی رو روی شانه هام انداخت. تعجب کردم و اولش فک کردم بابایی باشه، اما وقتی برگشتم پشت با یه پسر قد بلند و مو مشکیه ای برخورد کردم... ته اعماق چشماش مهربونیه خاصی موج میزد..
چرا اینجا نشستی؟ سرما میخوری احمق..
چند بار پلک زدم و نمیدونستم چی بگم که اومد کنارم نشست.. یکم جمع شدم و سریع بلند شدم اما مچ دستمو گرفت.
×هی کجا؟ صبر کن نرو قرار نیست که بخورمت!
+من باید برگردم داخل..
×گفتم صبر کن دیگه
منو سمت خودش کشید و کنارش دوباره نشوند.
×چرا انقد یهو هول شدی تو دختر؟ مگه لولو دیدی؟ نترس کاریت ندارم..
- ۱۹.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط