گفتند نگویم تو را، نخوانم تو را، در روزهای شوریده ی نبودن
گفتند نگویم تو را، نخوانم تو را، در روزهای شوریده ی نبودنت، ندیدنت. تا نگویم آنچه هست و آنچه نزدیک نبودن است و فکرش حتی مرا به وحشت مرگ می اندازد. آنها، همان ها که کوچه روشن اختر را بر ما بن بست خواستند. آنها که قفل سیاه قطور سکوت بر لبهای داغ داغ از عشقت کوفتند...پس سکوت کردم از درد. لبها را هم با سوزن دندان ها به هم دوختم تا فریاد از گلویم بیرون نرود...که این راز نگفتنیست. حتی شنیدنی هم نیست. گوشی تاب نمی آورد این راز را...لب ها اما از درد شکافت و خون جوانه زد و از خون جوانه ای شکفت تا به چشم. به اشک.
- ۶۴۲
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط