اشک رز

اشک رز!...



دلم از این همه گرفتاری، این همه خونخواری و
تبهکاری ، گرفته بود.
رفتم سراغ دوستم .....گفتم:
بیا بخاطر یک لحظه فراموشی ، پیمانه ای چند
" می" بزنیم.
بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما بود،
پناه بردیم . هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده
بودم که یک:
" قطره آب" ،
از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته ،
بدامانم فرو غلطید .....با تعجب از دوستم
پرسیدم:
این قطره چه بود؟
از کجا بارید؟
در آسمانها که از " ابر" خبری نیست.
دوستم پاسخی داد ، که روحم را تکان داد.
گفت: " درخت رز است که گریه می کند !
می خواهد به ما بفهماند که:
بی انصاف ها ،
لا اقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!..
دیدگاه ها (۰)

پروردگارا ؛ فردای فرزندان ما را از چنگ امروز سیاه نجات ده !د...

سراپا اشکم ....يک دسته اشک ...يک دسته اشک که دلش ميخواهدبه ج...

ﺍﺯ ﻗﻮﻝ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﮕﻮیدﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻈﻤﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﺳﺮﯼ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ...

ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ !ﮐﺎﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﻣﻘﺪﺳﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط