این روز ها مشغول پاکسازی هستممشغول تمیزکاری و تخلیهبا گ
این روز ها مشغول پاکسازی هستم،مشغول تمیزکاری و تخلیه.با گوشه گوشه این تیمارستان وداع میکنم.
با دیوار وداع میکنم؛دیواری که از برای بیان افکار و احساساتم از سفید تبدیل به خاکستری شده است. با پنجره ای وداع میکنم که میله های طوسی رنگ،فضای بیرون را تکه تکه کرده اند، همین میله هایی که با نصب شدنشان همچون پیر مردی که کاملا یک دنده و کله شق است میفهمانند که نباید فکر پرتاب کردن خودم به پایین به سرم بزند.
در تمام این مدت من گوشه به گوشه این اتاق را با تصوراتم تیره کرده و با نفس کشیدنم هوای این اتاق را آلوده کرده ام.خاطرات زیادی در این اتاق دارم که باید با تمامشان وداع کنم؛ وداع با تمام لحظاتی که دیوانه وار رقصیدم،گریستم،با خود حرف زده و قهقهه زده ام،تیغ جراحی را روی مچ دستم گذاشته و کشیدم، تمام شب پنجره را باز گذاشتم تا باد و خاک و باران به داخل اتاق هجوم بیاورند و تا صبح خیره به ماه غرق در افکارم شدم.
اما حالا این روز های اخر کسی طنابی دور گردنم آویخته و مرا در تراس این اتاق قناس که همه جایش را میله های آهنی فرا گرفته می اندازد که حتی نمیبینمش.
باد موهای مرتب تیره رنگم را شلخته میکند،مثل افکار و احساساتم. آه که چقدر از این احساسات غیر ضروری متنفرم...
-بیست و چهارم اردیبهشت ماه چارصدوپنج
_آیسان
با دیوار وداع میکنم؛دیواری که از برای بیان افکار و احساساتم از سفید تبدیل به خاکستری شده است. با پنجره ای وداع میکنم که میله های طوسی رنگ،فضای بیرون را تکه تکه کرده اند، همین میله هایی که با نصب شدنشان همچون پیر مردی که کاملا یک دنده و کله شق است میفهمانند که نباید فکر پرتاب کردن خودم به پایین به سرم بزند.
در تمام این مدت من گوشه به گوشه این اتاق را با تصوراتم تیره کرده و با نفس کشیدنم هوای این اتاق را آلوده کرده ام.خاطرات زیادی در این اتاق دارم که باید با تمامشان وداع کنم؛ وداع با تمام لحظاتی که دیوانه وار رقصیدم،گریستم،با خود حرف زده و قهقهه زده ام،تیغ جراحی را روی مچ دستم گذاشته و کشیدم، تمام شب پنجره را باز گذاشتم تا باد و خاک و باران به داخل اتاق هجوم بیاورند و تا صبح خیره به ماه غرق در افکارم شدم.
اما حالا این روز های اخر کسی طنابی دور گردنم آویخته و مرا در تراس این اتاق قناس که همه جایش را میله های آهنی فرا گرفته می اندازد که حتی نمیبینمش.
باد موهای مرتب تیره رنگم را شلخته میکند،مثل افکار و احساساتم. آه که چقدر از این احساسات غیر ضروری متنفرم...
-بیست و چهارم اردیبهشت ماه چارصدوپنج
_آیسان
- ۱.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط