سرنوشت
سرنوشت
(ویو رایا)
قلبم داشت از جا کنده میشد.
رایا: اجومااا؟
هیچ جوابی نیومد.
آروم رفتم سمت در.
رایا: اجوما؟
همین که خواستم در رو ببندم، صدای قدمهایی از پشت سرم اومد.
برگشتم...
اما کسی اونجا نبود.
یه دفعه پارچهای جلوی صورتم قرار گرفت.
رایا: ولـم کن!
دست و پا زدم، ولی هرچی تلاش میکردم ضعیفتر میشدم.
آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن شنیدم، صدای یه مرد بود.
مرد: رئیس خیلی زود میفهمه نقطهضعفش دست کیه.
چشمهام سنگین شد.
و همهچیز تاریک شد...
(ویو شوگا)
وقتی رسیدم خونه، اولین چیزی که فهمیدم این بود که زیادی ساکت بود.
شوگا: اجوما؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلو رفتم.
بعد چشمم به گوشی رایا افتاد که روی زمین افتاده بود.
رنگ از صورتم پرید.
شوگا: رایا؟
هیچ جوابی.
گوشی رو برداشتم و صفحهش رو نگاه کردم.
یه پیام ناشناس روی صفحه بود:
«اگه میخوای بیبیگرلت رو دوباره ببینی... تنها بیا.»
دستم مشت شد.
شوگا: اشتباه بزرگی کردین...
شوگا: چون این بار با من طرفین.
گیللیلیلیلییلیلیلیلیلی
حمایتتتتت ✨💗🤍🎀🔮🙃🥺
(ویو رایا)
قلبم داشت از جا کنده میشد.
رایا: اجومااا؟
هیچ جوابی نیومد.
آروم رفتم سمت در.
رایا: اجوما؟
همین که خواستم در رو ببندم، صدای قدمهایی از پشت سرم اومد.
برگشتم...
اما کسی اونجا نبود.
یه دفعه پارچهای جلوی صورتم قرار گرفت.
رایا: ولـم کن!
دست و پا زدم، ولی هرچی تلاش میکردم ضعیفتر میشدم.
آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن شنیدم، صدای یه مرد بود.
مرد: رئیس خیلی زود میفهمه نقطهضعفش دست کیه.
چشمهام سنگین شد.
و همهچیز تاریک شد...
(ویو شوگا)
وقتی رسیدم خونه، اولین چیزی که فهمیدم این بود که زیادی ساکت بود.
شوگا: اجوما؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلو رفتم.
بعد چشمم به گوشی رایا افتاد که روی زمین افتاده بود.
رنگ از صورتم پرید.
شوگا: رایا؟
هیچ جوابی.
گوشی رو برداشتم و صفحهش رو نگاه کردم.
یه پیام ناشناس روی صفحه بود:
«اگه میخوای بیبیگرلت رو دوباره ببینی... تنها بیا.»
دستم مشت شد.
شوگا: اشتباه بزرگی کردین...
شوگا: چون این بار با من طرفین.
گیللیلیلیلییلیلیلیلیلی
حمایتتتتت ✨💗🤍🎀🔮🙃🥺
- ۱۲۰
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط