ادامه ۸
ادامه ۸
عشق و اشک
ات:درسته وقتی بخان میشه خودت داری میگی وقتی بخان بعدشم من نظرم عوض نمیشه هرگز
هیون:حتا اگه ببینی تورو خیلی دوست داره چی
ات:بستگی داره کی باشه مگه کسی دوسم دارع که داری این سوال ها رو میپرسی
هیون:اره یه نفر هست
ات:کیه میشناسمش
هیون:فک کن به دوست
ات:اهومم اوکی من برم شب بخیر
هیون:شب بخیر
اون شب تا صبح پسرک بیدار بود داشت به حرفای دختر فکر میکرد اینکه اگه به دختر بگه و دختر اونو پس بزنه چی پسرک به هیچکس همچین حسی رو نداشت نمیدونست یه حس زود گذره یا نه پس صبر کرد تا از حسش مطمعن شه اون شب صبح شد و همه بیدار شدن تا وسایلشون رو جمع کنن ساعت ۹ صبح بود وقرار بود ساعت ۱۰ حرکت کنن همه اونجا بودن جز ات همه فکر میکردن اماده شدنش طول میکشه اما اون خواب بود
هیون :پس ات کجاست
جک:نمی دونم بزارید برم دنبالش
هیون:نیاز نیست خودم میرم
جک:باشه برو (حرسی)
عشق و اشک
ات:درسته وقتی بخان میشه خودت داری میگی وقتی بخان بعدشم من نظرم عوض نمیشه هرگز
هیون:حتا اگه ببینی تورو خیلی دوست داره چی
ات:بستگی داره کی باشه مگه کسی دوسم دارع که داری این سوال ها رو میپرسی
هیون:اره یه نفر هست
ات:کیه میشناسمش
هیون:فک کن به دوست
ات:اهومم اوکی من برم شب بخیر
هیون:شب بخیر
اون شب تا صبح پسرک بیدار بود داشت به حرفای دختر فکر میکرد اینکه اگه به دختر بگه و دختر اونو پس بزنه چی پسرک به هیچکس همچین حسی رو نداشت نمیدونست یه حس زود گذره یا نه پس صبر کرد تا از حسش مطمعن شه اون شب صبح شد و همه بیدار شدن تا وسایلشون رو جمع کنن ساعت ۹ صبح بود وقرار بود ساعت ۱۰ حرکت کنن همه اونجا بودن جز ات همه فکر میکردن اماده شدنش طول میکشه اما اون خواب بود
هیون :پس ات کجاست
جک:نمی دونم بزارید برم دنبالش
هیون:نیاز نیست خودم میرم
جک:باشه برو (حرسی)
- ۷۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط