{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:8(96)
(ویو:جونگکوک)
مخاطب متئو بود...

تماس رو وصل کردم،و صداش توی گوشم پیچید.

متئو:جونگکوک،همه چی آماده است.ساعت چند؟

منظورش،این بود که...

کی یاقوت رو دفن کنیم...

قلبم لحظه ای فشرده شد...

_:ساعت یازده.

متئو:پس یازده میبینمت.

و تلفن قطع شد...

همین دیروز،این موقع داشتیم باهم حرف می‌زدیم...

ولی الان؟

نیشخند دردناکی زدم...

ولی الان باید با دستای خودم دفنش کنم...

قلبم هر لحظه بیشتر و بیشتر مچاله می شد...

یاقوت من به خواب ابدی فرو رفته...

و من نمی‌تونم با بوسه ای اون طلسم رو بشکنم...(اشاره به زیبای خفته😅)

ته مونده ی سیگار رو،تو جا سیگاری خاموش کردم...

زیر پرونده ها هم امضا کردم...

و همونجا رو صندلی،منتظر سیاهی شب شدم.

.......
ویو شب:

آخرین پوک سیگار رو هم زدم...

ساعت هشت ربع کم بود،و هنوز لوکیشنی فرستاده نشده بود...

بعد از گذشت چند دقیقه،پیامی ارسال شد...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط