{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دامن دل از تو در خون می‌کشم

دامن دل از تو در خون می‌کشم
ننگری ای دوست تا چون می‌کشم
از رگ جان هر شبی در هجر تو
سوی چشم خونفشان خون می‌کشم
گرچه چون کاهی شدم از دست هجر
بار غم از کوه افزون می‌کشم
دور از روی تو هر دم بی تو من
محنت و رنج دگرگون می‌کشم
آن همه خود هیچ بود و درگذشت
درد و غم این است کاکنون می‌کشم
من که عطارم یقین می‌باشدم
کین بلا از دور گردون می‌کشم
دیدگاه ها (۰)

هر زمان جوری ز خوبان می‌کشمهر نفس دردی ز دوران می‌کشمخون دل ...

شعر حافظ

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان ...

کار عشق از وصل و هجران درگذشتدرد ما از دست درمان درگذشتکار، ...

ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حالِ مَر...

@JanJiyarمست اگر باشی در آغوشت خدایی می کنمخاک را سرشار عرش ...

مست اگر باشی در آغوشت خدایی می کنمخاک را سرشار عرش کبریایی م...

مست اگر باشی در آغوشت خدایی می کنم...خاک را سرشار عرش کبریای...

مست اگر باشی در آغوشت خدایی می کنمخاک را سرشار عرش کبریایی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط