رد پای هزارساله part 6
Part 6
تالار مثل دریایی از نور و صدا بود، اما برای نایا تنها صدای ضربان قلب خودش اهمیت داشت.
هر قدمی که بر سنگهای مرمری میگذاشت، انگار سنگینتر از قبل میشد.
او دختر دوک بزرگ بود؛ همه میدانستند. از کودکی در گوشش خوانده بودند که «نشانشدهی شاهزاده» است. آیندهی تاج و تخت به وصلت او و شاهزاده گره خورده بود.
اما حالا… آیندهای که زمانی روشن به نظر میرسید، در مهی تاریک فرو رفته بود.
چون شاهزاده برگشته بود… و آن نگاهش.
این صحنه برایش اشنا بود قبلا هم این صحنه رو دیده بود، درست در اولین حلقه زمانی زندگیش
وقتی نگاهشان برای لحظهای درهم قفل شد، چیزی درون وجود نایا لرزید.
نه فقط ترس، نه فقط تردید… بلکه چیزی شبیه به آشنایی.
مثل کسی که هزار سال پیش، در زندگیای دیگر، این نگاه را دیده باشد.
چشمان شاهزاده به او دوخته شده بود. عمیق، سنگین، و پر از حرفهای ناگفته.
انگار میگفت: «من تو را میشناسم. حتی اگر خودت یادت نباشد.»
صدای پادشاه، چون رعدی در تالار پیچید:
— «نایا، دختر دوک رَویِن… پیش بیا. امشب نه تنها بازگشت پسرم را جشن میگیریم، بلکه عهد قدیمی را دوباره به یاد میآوریم.»
همهمهای در تالار افتاد.
همه میدانستند منظورش همان پیوندی است که از کودکی میان او و شاهزاده بسته شده بود.
پاهای نایا سست شد. نگاه شاهزاده اما تکان نخورد.
و در همان لحظه، تصویری گذرا در ذهنش برق زد—
میدانی پر از آتش. پرچمهایی سوخته. و دستی که در تاریکی به سمتش دراز شده بود.
دستی که شباهت عجیبی به دست همین شاهزاده داشت… اما در زمانی دیگر.
نایا با خودش زمزمه کرد:
— «این فقط خیال بود… یا خاطرهای از جایی که نباید یادم بیاد؟»
شاهزاده لبخند کمرنگی زد. لبخندی که انگار جواب زمزمهاش بود.
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
تالار مثل دریایی از نور و صدا بود، اما برای نایا تنها صدای ضربان قلب خودش اهمیت داشت.
هر قدمی که بر سنگهای مرمری میگذاشت، انگار سنگینتر از قبل میشد.
او دختر دوک بزرگ بود؛ همه میدانستند. از کودکی در گوشش خوانده بودند که «نشانشدهی شاهزاده» است. آیندهی تاج و تخت به وصلت او و شاهزاده گره خورده بود.
اما حالا… آیندهای که زمانی روشن به نظر میرسید، در مهی تاریک فرو رفته بود.
چون شاهزاده برگشته بود… و آن نگاهش.
این صحنه برایش اشنا بود قبلا هم این صحنه رو دیده بود، درست در اولین حلقه زمانی زندگیش
وقتی نگاهشان برای لحظهای درهم قفل شد، چیزی درون وجود نایا لرزید.
نه فقط ترس، نه فقط تردید… بلکه چیزی شبیه به آشنایی.
مثل کسی که هزار سال پیش، در زندگیای دیگر، این نگاه را دیده باشد.
چشمان شاهزاده به او دوخته شده بود. عمیق، سنگین، و پر از حرفهای ناگفته.
انگار میگفت: «من تو را میشناسم. حتی اگر خودت یادت نباشد.»
صدای پادشاه، چون رعدی در تالار پیچید:
— «نایا، دختر دوک رَویِن… پیش بیا. امشب نه تنها بازگشت پسرم را جشن میگیریم، بلکه عهد قدیمی را دوباره به یاد میآوریم.»
همهمهای در تالار افتاد.
همه میدانستند منظورش همان پیوندی است که از کودکی میان او و شاهزاده بسته شده بود.
پاهای نایا سست شد. نگاه شاهزاده اما تکان نخورد.
و در همان لحظه، تصویری گذرا در ذهنش برق زد—
میدانی پر از آتش. پرچمهایی سوخته. و دستی که در تاریکی به سمتش دراز شده بود.
دستی که شباهت عجیبی به دست همین شاهزاده داشت… اما در زمانی دیگر.
نایا با خودش زمزمه کرد:
— «این فقط خیال بود… یا خاطرهای از جایی که نباید یادم بیاد؟»
شاهزاده لبخند کمرنگی زد. لبخندی که انگار جواب زمزمهاش بود.
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
- ۸۸۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط