{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت23 وقتی (میدزدتت و...)

پارت23 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین
تو
خسته برگشتی تو اتاق.

در رو بستی. تکیه دادی بهش.

نفس عمیق کشیدی… اما اون تصویر از ذهنت بیرون نمی‌رفت. لیونا روبه‌روش. اون سکوت بینشون. اون نگاه‌هایی که انگار هنوز یه چیزی زیرش زنده بود.

درد پشتت تیر کشید. آروم رفتی سمت تخت. نشستنی که بیشتر شبیه افتادن بود.

هیچ‌وقت نگفتی دوستش داری.
یعنی خیلی واضحا بهش نگفته بودی تو این مدت.

هیچ‌وقت حتی یه نگاه طولانی‌تر از حد معمول نکردی که لو بری.

فقط ساکت مونده بودی کنار آدمی که از همه دورتر بود.

چهل دقیقه گذشت.

برج هنوز تو تنش بود.

و بعد—

صدای مهیب.

در با شدت کوبیده شد به دیوار. قفل تقریباً کنده شد.

محافظ بیرون حتی فرصت واکنش نداشت.

جانگ‌شین.

چشم‌هاش سرخ. نفس‌نفس می‌زد. صورتش از عصبانیت کشیده شده بود. دستش اون دستگاه شوکر صنعتی… همون مدل سنگینی که سه سال پیش خون روی زمین ریخت باهاش.

همون وسیله‌ای که برادرتو کشت.
(تو ی برادر کوچیک داشتی، و تو دوست یکی از بادیگاردای جانگشین بودی، اونجا جانگشین تورو دید و از تو خوشش اومد و بهت پیشنهاد داد و وقتی هیچ جورت قبول نکردی با شوهر برقی قوی برادرتو جلوی چشمات کشت)
لبخند کجی زد.

«هنوزم قشنگی…»

چند قدم جلو اومد.

«گفتم یه روز میام دنبالت.»

تو هنوز کامل صاف نایستاده بودی که صدای قدم‌های تند تو راهرو پیچید.

هیونجین رسید جلوی در.

فقط یک ثانیه طول کشید تا اوضاعو بفهمه.

جانگ‌شین شوکر رو بالا آورد.

هدف مستقیم.

هیونجین.

اون لحظه فکر نکردی.

فقط پریدی جلو.

«نهه—»

صدای تخلیه برق.

ضربه مستقیم خورد به بدنت.

تمام عضلاتت تو یه آن قفل شد. نفس قطع شد. چشمات تار رفت.

پرت شدی عقب.

بدنت محکم خورد به دیوار بتنی.

صدای برخورد استخوان و سیمان تو اتاق پیچید.

هیونجین اسم تو رو صدا زد— این بار با فریاد.

اما تو فقط تونستی لب بزنی:

«جانگ… ش… ین… ع… و… ض… ی…»

زمین زیرت سرد بود.

نور سقف کش می‌اومد و می‌رفت.

آخرین چیزی که دیدی—

چشم‌های هیونجین بود.

نه سرد.

نه حسابگر.

کاملاً شکسته.

بعد همه‌چی سیاه شد.


---

چند ثانیه سکوت نبود.

انفجار خشم بود.

هیونجین بدون تردید رفت سمت جانگ‌شین. شوکر از دستش پرت شد گوشه اتاق. صدای مشت‌ها، برخورد به دیوار، فریاد محافظ‌ها.

جانگ‌شین خندید با لب خون‌آلود:

«همیشه جلو تیرات می‌پره… نمی‌بینی؟»

همین جمله کافی بود.

هیونجین یقه‌شو گرفت، کوبیدش به زمین.

صداش پایین بود. خطرناک‌تر از فریاد:

«اگه نفس بکشه… تو زنده نمی‌مونی.»

آمبولانس خصوصی تو حیاط برج نشست.

تو بیهوش روی برانکارد.

ضربه الکتریکی. آسیب ستون فقرات که هنوز خوب نشده بود. برخورد شدید به دیوار.

دکترها پشت سر هم دستور می‌دادن.

هیونجین کنار در ایستاده بود.

دست‌هاش خون‌آلود.

چشم‌هاش از روی بدنت برداشته نمی‌شد.

یکی از افرادش آروم گفت:
«رئیس… جانگ‌شین رو کجا ببریم؟»

جواب نداد.

فقط بعد از چند ثانیه گفت:

«زنده نگهش دارین.»

مکث.

«فعلاً.»

و این «فعلاً»…
بدتر از هر حکم مرگی بود.
دیدگاه ها (۸)

بالاخرههههه 2k شدیممممم😭😭😭بوسس بوسس بهتوننن💋💋امشب 2پارت دیگم...

پارت 22 وقتی (میدزتت و...) #هیونجین پرش به29روز بعد. اون صبح...

پارت21 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین اتاقش ساعت یازده شب ساکت...

✨ Part ³ : تقاصِ ابریشمی ✨ جونگ کوک از جانگ می فاصله گرفت و ...

✨ Part ⁴ : تقاصِ ابریشمی ✨ در همین حال شوگا با یک انبر فلزی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط