{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه بودم

وقتی بچه بودم
کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.»

👤 چارلی چاپلین
دیدگاه ها (۳)

آشپز هندی به نام پریم سینگ که برای آشپزی دستش را داخل روغن د...

دسته جمعی واسم دعا کنید لطفا 😂 😂

تصویر حیرت انگیزی از یک قطره شبنم و مورچه‌ ی زردی که مشغول چ...

چـطوری مانع پخش بوی غذا بخصوص سرخ کردنی وقتی اعضا خونه سرماخ...

‏🦊[۱۲:۳۶ ~ ۱۲:۴۲ به وقت کره]بنگ های ㅎㅎㅎدیشب وقتی خواب بودم،ل...

part 3استاد جذاب من

پارت ۱۳بعد از اینکه از کافه بیرون اومدیم، تهیونگ گفت:ـ حالا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط