{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنه !

آنه !
تکرار غریبانه روزهایت
چگونه گذشت ، ؟!
وقتی روشنی چشمهایت ،
در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود.
با من بگو
از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ، از تنهایی معصومانه دستهایت ،
آیا
می دانی که در هجوم دردها
و غم هایت ،
و در گیر و دارِ
ملال آور دوران زندگی ات ،
حقیقتِ زلالیِ دریاچه نقره ای
نهفته بود ؟!
آنه !
اکنون آمده ام تا دستهایت را
به پنجه ی طلایی
خورشید دوستی بسپاری
، در آبی بیکران مهربانی ها
به پرواز درآیی ،
و اینک آنه !
شکفتن و سبز شدن
در انتظار توست ، در انتظار تو...

‌..................🫀🦋
دیدگاه ها (۰)

اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شب لبخند عشقم بودقصه ...

سلام!حال همه‌ی ما خوب استملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خ...

من زندگی را دوست دارمولی از زندگی دوباره می ترسم!دین را دوست...

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد,دلشوره ی ما بود، دل آرام جها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط