اسم فیک عشق آبی
اسم فیک: عشق آبی
p7
**شرکت کنندهی عزیز... سلام
داوران ما درخواست شما برای اودیشن آنلاین را در سایت پذیرفتند، لطفا امروز برای اودیشن حضوری به کمپانی مراجعه کنید. توجه کنید ظرفیت ما برای پذیرش فقط 15 نفر میباشد.
تاریخ مراجعه: 2026/4/22 ساعت 10 A.M
با تشکر از اعتماد شما
** BIG HIT COMPENY
ات: یییسسس...
آجوشی: با ترس*... چیزی شده دخترمم؟؟؟
ات: لبخند خجالت زدهای زدم... آخ ببخشید... نه چیزی نشده.... به ساعت نگاه کردم... 9 A.M
راستش برنامم عوض شده... میشه لطفا ادامهی راه و خودم برم؟؟
آخه باید برم دنبال دوستم....
آجوشی: چی بگم والا دختر جان.... زدم بغل... بفرما این ماشین... اینم سوییچش...
ات: واییی مرسییییآجوشییی این لطفتو هیچ وقت فراموش نمیکنممم....
آجوشی: کاری نکردم که عزیزم... برو مراقب خودت باش...
ات: چشمم... شما هم بیاید من تا اونجایی که میخواید میرسونمتون... پیاده نرید خطرناکه...
آجوشی: نگران من نباش... من با تاکسی میرم
ات: باوشه... پس خدااافظ
آجوشی: خدافظ عزیزمم... ات رفت... ولی این قضیه برام شدیدا بودار بود... نمیتونستم مثبت فکر کنم و فکرم درگیر بود... احساس میکردم ات یه چیزی رو از خانوادش پنهون میکنه
ویو ات
ات: لوکیشن کمپانی رو زدم و سریع راه افتادم... تو راه فقط به آیندم فکر میکردم.... به آرزوم.... یه حس عجیبی داشتم... حسی معلوم نبود چیه... خوشحالی؟... ناراحتی؟.... ترس؟... هیجان؟....
میشه حمایت کنید؟🙃💙
p7
**شرکت کنندهی عزیز... سلام
داوران ما درخواست شما برای اودیشن آنلاین را در سایت پذیرفتند، لطفا امروز برای اودیشن حضوری به کمپانی مراجعه کنید. توجه کنید ظرفیت ما برای پذیرش فقط 15 نفر میباشد.
تاریخ مراجعه: 2026/4/22 ساعت 10 A.M
با تشکر از اعتماد شما
** BIG HIT COMPENY
ات: یییسسس...
آجوشی: با ترس*... چیزی شده دخترمم؟؟؟
ات: لبخند خجالت زدهای زدم... آخ ببخشید... نه چیزی نشده.... به ساعت نگاه کردم... 9 A.M
راستش برنامم عوض شده... میشه لطفا ادامهی راه و خودم برم؟؟
آخه باید برم دنبال دوستم....
آجوشی: چی بگم والا دختر جان.... زدم بغل... بفرما این ماشین... اینم سوییچش...
ات: واییی مرسییییآجوشییی این لطفتو هیچ وقت فراموش نمیکنممم....
آجوشی: کاری نکردم که عزیزم... برو مراقب خودت باش...
ات: چشمم... شما هم بیاید من تا اونجایی که میخواید میرسونمتون... پیاده نرید خطرناکه...
آجوشی: نگران من نباش... من با تاکسی میرم
ات: باوشه... پس خدااافظ
آجوشی: خدافظ عزیزمم... ات رفت... ولی این قضیه برام شدیدا بودار بود... نمیتونستم مثبت فکر کنم و فکرم درگیر بود... احساس میکردم ات یه چیزی رو از خانوادش پنهون میکنه
ویو ات
ات: لوکیشن کمپانی رو زدم و سریع راه افتادم... تو راه فقط به آیندم فکر میکردم.... به آرزوم.... یه حس عجیبی داشتم... حسی معلوم نبود چیه... خوشحالی؟... ناراحتی؟.... ترس؟... هیجان؟....
میشه حمایت کنید؟🙃💙
- ۶۸۸
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط