.سرد میگذشت و گرم میخندیدآن آدمک محالِ زندگیام!گفته بودم که برف نام دیگر توستسرد خندید و برف بند آمد!کوچ کرد از خیالاتم، او محال و غیر ممکن گشت،دست رو به آسمان کردمآسمان دید که برف میخواهم![علی سید صالحی]