Kim Namjoon
اوما: بوراما، بلند شو. دیرت میشه ها ...
بورام: آراسو" خوابالو".
( سلام، من بورام هستم. نام بورام. ۱۸ سالمه و امسال آخرین سال تحصیلی من بود. قراره توی کره جنوبی ادامه تحصیل بدم. من یک ایرانی هستم.)
بورام: هانیو اوما. امروز باید برم کارنامه رو بگیرم. بالاخره تموم شد.
اوما: آره خداروشکر تموم شد خسته شدم از دستت همه زندگیت شده درس. گرچه بعید میدونم تموم شده باشه برای دانشگاه پدرم و در میاری تو.
بورام: اوما، باید باهات حرف بزنم.
اوما: خب؟
بورام: برای ادامه تحصیل، میخوام از ایران برم.
اوما: بو؟! بوراگو!!؟
بورام: نمیخوام برم خوشگذرونی که برای ادامه تحصیل میرم.
اوما: واقعا؟ آخه چرا اینقدر یهویی؟ حالا کدوم کشور میخوای بری؟" قهوه میخوره"
بورام: کره جنوبی.
اوما: بوراگو؟!!" قهوه میپره توی گلوش"
بورام: چبال اوما. باید اجازه تو و آپا رو داشته باشم.
اوما: امیدوارم پدرت قبول کنه. هر چقدر زود تر بهتر "جدی"
بورام: من دیگه میرم.
اوما: چیزی نخوردی.!
بورام: میل ندارم. خدافظ.
( رفتم توی اتاقم تا حاظر شم. یه شلوار بگ پوشیدم با یه پیراهن بلند. موهام رو شونه کردم یکم بالا بستم. چون موهام فره یکم پف کرد. به صورتم کرم ضد آفتاب زدم و به لبام بالم زدم، مقنعه رو سرم کردم و یه کلاه سفید گذاشتم روی سرم. کیفم و برداشتم و موبایلم و کلیدم رو داخلش گذاشتم. کارت بانکیم رو برداشتم و هدفونم رو روی گوشم گذاشتم. دستبندی رو که از ۱۳ سالگی داشتم رو دستم کردم و ساعتم و بستم و انگشتر مورد علاقم رو برداشتم و رفتم. کفشام و پوشیدم و رفتم.)
این story درباره کیم نامجون هست اگر دوست داشتی فالو کن تا بقیه داستان رو بخونی😉
بورام: آراسو" خوابالو".
( سلام، من بورام هستم. نام بورام. ۱۸ سالمه و امسال آخرین سال تحصیلی من بود. قراره توی کره جنوبی ادامه تحصیل بدم. من یک ایرانی هستم.)
بورام: هانیو اوما. امروز باید برم کارنامه رو بگیرم. بالاخره تموم شد.
اوما: آره خداروشکر تموم شد خسته شدم از دستت همه زندگیت شده درس. گرچه بعید میدونم تموم شده باشه برای دانشگاه پدرم و در میاری تو.
بورام: اوما، باید باهات حرف بزنم.
اوما: خب؟
بورام: برای ادامه تحصیل، میخوام از ایران برم.
اوما: بو؟! بوراگو!!؟
بورام: نمیخوام برم خوشگذرونی که برای ادامه تحصیل میرم.
اوما: واقعا؟ آخه چرا اینقدر یهویی؟ حالا کدوم کشور میخوای بری؟" قهوه میخوره"
بورام: کره جنوبی.
اوما: بوراگو؟!!" قهوه میپره توی گلوش"
بورام: چبال اوما. باید اجازه تو و آپا رو داشته باشم.
اوما: امیدوارم پدرت قبول کنه. هر چقدر زود تر بهتر "جدی"
بورام: من دیگه میرم.
اوما: چیزی نخوردی.!
بورام: میل ندارم. خدافظ.
( رفتم توی اتاقم تا حاظر شم. یه شلوار بگ پوشیدم با یه پیراهن بلند. موهام رو شونه کردم یکم بالا بستم. چون موهام فره یکم پف کرد. به صورتم کرم ضد آفتاب زدم و به لبام بالم زدم، مقنعه رو سرم کردم و یه کلاه سفید گذاشتم روی سرم. کیفم و برداشتم و موبایلم و کلیدم رو داخلش گذاشتم. کارت بانکیم رو برداشتم و هدفونم رو روی گوشم گذاشتم. دستبندی رو که از ۱۳ سالگی داشتم رو دستم کردم و ساعتم و بستم و انگشتر مورد علاقم رو برداشتم و رفتم. کفشام و پوشیدم و رفتم.)
این story درباره کیم نامجون هست اگر دوست داشتی فالو کن تا بقیه داستان رو بخونی😉
- ۳.۹k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط