{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت

گفت
فراموشم کن,
من در هیچ خیابانی با تو قدم نزدم
زبانم بند آمد که بگویم
قدم نزدم..
ولی در تمامِ کوچه های این شهر
به تو فکر کردم...
دیدگاه ها (۱)

دوســـــِـــــش دارے؟ اذیتش نڪن... فقط ب...

خاطره هاهیچ وقت پاڪ نمےشوند.شاید کم رنگ بشونداما پاڪ نمےشوند...

یک روز من هم باید دختری داشته باشم. یک دختر که دستش را بگیرم...

کاشزمان به عقب باز می گشتبه پاییز آن سالها کهبرگ دفتر مشق ما...

وقتی که تمام مردم شهربه خواب می روندمن در کوچه هاتو را قدم م...

محبوب من اسم شما را صدا کردمباران چنان گرفت که اسم شما در کو...

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برایت می‌نویسم:در عصر های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط