{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــ

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــ


انـتـقـام
Part: ⑦

چشمهایم. گرم.. شد. و دیگر، چیزی.. نفهمیدم....
با اواز.. خواندن پرنده ها و نور.. خورشیدی، که
به صورتم، برخورد. چشمهام را باز کردم...
از. تخت پایین امدم..
و به سمت پنجره رفتم.. پنجره، را باز کردم وبه خورشید که تازه در امده بود..خیره شدم...
چند دقیقه بعد.. صدای در زدن؛ در توی اتاق پیچید...
با. صدای ارومی گفتم..
+بیا تو.
دایون با.. لبخندی بر لب امد وگفت:
ـــ بورا عزیزم بیا صبحونه بخور بعدش.. باید بریم. خاکسپاری.. پدرت..
با صدایی که پر.. غم بود گفتم:
باشه، الان میام..
لبخندی زد و از اتاقی خارج شد..
به سمت حمام رفتم.. و حوله ام را برداشتم...
یک دوش 20 دقیقه ای گرفتم و بیرون امدم
به سمت کمد رفتم و. یک کت.. و دامن.سیاه..
برداشتم..
لباس هایم را پوشیدم.. و موهایم را خشک کردم..
بعد از این همه اتفاق هایی که افتاد؛
توان، انجام هیچ کاری رو نداشتم..
موهام را باز گذاشتم.. و عطر تلخم را روی
لباس هایم. پاشیدم..
به سمت در رفتم و دستگیره را پایین کشیدم..
و از پله ها پایین امدم..
به سمت میز غذا خوری رفتم.. و نشستم..
در حالی که دایون روی نان تست. نوتلا میگذاشت..
بهم نگاه کرد و گفت:
ـــ امدی..
سرم را تکان دادم..
نات تست را، جلوم گذاشت..
وگفت:
دو روزه هیچی نخوردی بیا بخور..
لبخند ریزی زدم و گفتم:
+ممنونم...
نان تست را برداشتم و شروع به خوردن کردم..
بزور میخوردم حالی نداشتم... که دایون گفت:
ـــ بورام میخوری یا خفه ات کنم..
بهش نگاه کردم و گفتم:
+باشه باشه عصبی نشو..
و..................
دیدگاه ها (۵)

ــــــــــــ.Revenge.ـــــــــانـتـقـامPart: ⑥ ...

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــــانـتـقـامPart: ⑤ ...

.Revenge.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط