خواهرم ازاشچزخانه بیرون اومدودرحالی که ظرف میوه رودردست د
خواهرم ازاشچزخانه بیرون اومدودرحالی که ظرف میوه رودردست داشت گفت:
بازچه دسته گلی به اب دادین اخه شماهاادم نمیشین؟
حالا همه شده بودن مجری قانون .فکرمیکردم خواهرم ازمن دفاع میکنه ولی مثل اینکه اشتباه میکردم.
مدتی که گذشت اون مردازاتاق اومدبیرون صورتش شادبودومی خندید،دیگه ازچشم چندلحظه پیش دراواثری نبود،حتی پدرم هم لبخندمیزد.صورتم رابه طرف دیوارگرفتم وخودرادرپناه پویاقلیم کردم،تنهاکسی که دران موقع میتوانستم به اوتکیه کنم.
ازنوازش موهایم سرم رابرگرداندم،چقدصورتش جذابترازقبل بودتازه خیلی هم جذاب وجوان بود.
باخودگفتم چه میشدازاول بااینهمه مهربانی به مامی نگریست وباملایمت بامابرخوردمیکرد.
من ان روزمتوجه خندهای پدرومادرم وشرم نسرین نبودم.وحتی نمیدونستم خریدهرروزپدرونسرین ازشهربرای چیه.
باخودم گفتم حتماپدردست ودلبازشده.غافل ازاینکه نسرین مدت زیادی بامانیست وبه قول مادرمیخواهدبه خانه ی بخت برودان هم بامردگیلاسی.
این اسمی بودکه.منوپویاروی اوگذاشته بودیم.اوحتی بیشتروقتهاگیلاس برایم می اوردویا حتی گاهی اوقات که ازان خوالی میگذشتم مرابه باغ خودش می بردوتامیخواستم بمن گیلاس میداد.
ماه های سردتمام شدندوبهارهم باهنه ی زیبایی هایش گذشت.
این بارهم بامعدل بیست قبول شدم.
ان شب پدرازمن خواست هرتقلضایی دارم بگم ومن فقط به رفتن شهربه همراه انهابسنده کردم.
شایدفکرمیکردندکه دخترقانعی هستم ،ولی دلم دنیایی ازارزوهابود.همچورودخانه ی جاری بود.ذهن کوچک. بچه گانه ام به دنبال چراهای بودکه هبچ کس جوابش رانمیدانست.دلم نمیخواست راکدباشم فکروخیالم همچونسیمی درحال پروازبود.اگرچیزی درسرداشتم بایدبه ان میرسیدم.واگربراورده میشدبه دنبال فکرها وارزوی دیگری بودم .ولی خورشیدروستاییمان رانتوانستم ازان خودکنم.خورشید من وپویا.....
بازچه دسته گلی به اب دادین اخه شماهاادم نمیشین؟
حالا همه شده بودن مجری قانون .فکرمیکردم خواهرم ازمن دفاع میکنه ولی مثل اینکه اشتباه میکردم.
مدتی که گذشت اون مردازاتاق اومدبیرون صورتش شادبودومی خندید،دیگه ازچشم چندلحظه پیش دراواثری نبود،حتی پدرم هم لبخندمیزد.صورتم رابه طرف دیوارگرفتم وخودرادرپناه پویاقلیم کردم،تنهاکسی که دران موقع میتوانستم به اوتکیه کنم.
ازنوازش موهایم سرم رابرگرداندم،چقدصورتش جذابترازقبل بودتازه خیلی هم جذاب وجوان بود.
باخودگفتم چه میشدازاول بااینهمه مهربانی به مامی نگریست وباملایمت بامابرخوردمیکرد.
من ان روزمتوجه خندهای پدرومادرم وشرم نسرین نبودم.وحتی نمیدونستم خریدهرروزپدرونسرین ازشهربرای چیه.
باخودم گفتم حتماپدردست ودلبازشده.غافل ازاینکه نسرین مدت زیادی بامانیست وبه قول مادرمیخواهدبه خانه ی بخت برودان هم بامردگیلاسی.
این اسمی بودکه.منوپویاروی اوگذاشته بودیم.اوحتی بیشتروقتهاگیلاس برایم می اوردویا حتی گاهی اوقات که ازان خوالی میگذشتم مرابه باغ خودش می بردوتامیخواستم بمن گیلاس میداد.
ماه های سردتمام شدندوبهارهم باهنه ی زیبایی هایش گذشت.
این بارهم بامعدل بیست قبول شدم.
ان شب پدرازمن خواست هرتقلضایی دارم بگم ومن فقط به رفتن شهربه همراه انهابسنده کردم.
شایدفکرمیکردندکه دخترقانعی هستم ،ولی دلم دنیایی ازارزوهابود.همچورودخانه ی جاری بود.ذهن کوچک. بچه گانه ام به دنبال چراهای بودکه هبچ کس جوابش رانمیدانست.دلم نمیخواست راکدباشم فکروخیالم همچونسیمی درحال پروازبود.اگرچیزی درسرداشتم بایدبه ان میرسیدم.واگربراورده میشدبه دنبال فکرها وارزوی دیگری بودم .ولی خورشیدروستاییمان رانتوانستم ازان خودکنم.خورشید من وپویا.....
- ۶۱۱
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط