روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه

روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه ی مهتاب را
این زمان – دور از ملامت های ماه –
چشم می بندم که جویم خواب را

روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هایم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود...


👤 فریدون مشیری
دیدگاه ها (۷)

part55. . maybe love? در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشم...

کصشعر.‌‌​پیش از آنکه این واپسین نفس، در این سینه رو به زوال،...

« مردِ خواستنی، زنِ خواهان » ‌ در زمان‌هایی نه‌چندان دور، ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

ای همه گلهای از سرما کبودروزگاری چشم پوشیدم زخوابتا بخوانم ق...

ای همه گل های از سرما کبودخنده هاتان را که از لبها ربود؟مهر ...

‌روزگاری چشم پوشيدم ز خوابتا بخوانم قصه‌ی مهتاب را ...اين زم...

🌿«برشی از شعرِ گلهای کبود»🌿روزگاری، يک تبسّم، يک نگاهخوش‌تر ...

ای همه گل های از سرما کبودخنده هاتان را که از لب ها ربود ؟مه...

.هوا آرامشب خاموشراه آسمان ها بازخیالمچون کبوترهای وحشی می ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط